آشغال

من دبيرستان امام صادق درس خواندم. اين را گلدون، که همکلاسيم بوده، خوب می داند.
امام صادق، من را متعصب بار آورد. متعصب، بر دين نداشتن.
و تعصب، هميشه بد بوده، و هست.
و من سالهاست که تلاش می کنم، که نسبت به دين، متعصب نباشم، متنفر نباشم،
بی طرف باشم.
2 سال تمام، در ذهن من 16 ساله، در ذهن ما 16 ساله ها، بدترين و کثيف ترين چيزهائی را که می شود در ذهن يک بچه 16 ساله ريخت، ريختند.
و من الان، وقتی کلمه ی 16 ساله را تکرار می کنم، تنم می لرزد.
پدرها و مادرهايمان را جمع می کردند هر ماه، و بهشان می گفتند که مواظب ما باشند.
مواظب باشند که ما با دخترخاله هايمان در اتاق تنها نباشيم.
مواظب باشند که ما با راديو تنها نباشيم، نکند که پيچ راديو را بچرخانيم، و برسيم به جائی که موسيقی خارجی پخش می کند.
مواظب باشند که با شلوار کوتاه نخوابيم... .
کچلمان می کردند که مهمانی نرويم،
تا ساعت 5 به بهانه ی درس نگهمان می داشتند که با خانواده نباشيم،
دعای کميل می بردنمان، اگر نمی رفتيم اخراجمان می کردند
نماز جمعه می بردنمان، اگر نمی رفتيم، اخراجمان می کردند.
تابستان به زور برايمان اردو می گذاشتند تا از همه چيز دور باشيم...
اردوی اجباری، اگر نمی رفتيم، اخراجمان می کردند.
شاگرد اول سال بالائيها را اخراج کردند، چون اردو نرفت.
و مرا اخراج کردند...

بعيد می دانم بتوانيد اينها را باور کنيد.
آنچه برايم ماند، تنفر بود. تنفر و انزجار از دين.
و سالها تلاش کردم که نگاه متنفرم را، به نگاهی بی طرف تبديل کنم.

ديروز، يکی از دوستان خوبم، (خدا را نمی گويم، يکی ديگر)،
برايم نظرش را نوشته بود. و استناد من به يک خط از يک کتاب، او را ياد کلمه ی "آشغال" انداخته بود.
تمام آنچه آن بالا نوشتم را گفتم، تا به اين دوستم، که متاسفانه آدرسی ازش ندارم بگويم،
که من هم امام صادق رفته ام
و تعصب را می فهمم
و انزجار را سالها مزه مزه کرده ام
و هنوز مزه اش از زير زبانم نرفته است.

من درکت می کنم... .

هیچ نظری موجود نیست: