گزارش يک گاو از گردهمايی يک عالمه وبلاگ نويس
برخلاف نوشته های هميشه ی اين وبلاگ، اين يک گزارش طولانی و خسته کننده است. اگر حوصله نداريد، نخوانيد.

گردهمايی وبلاگ نويسان امروز جمعه 6 ديماه 1381.
مکان: يک جائی در بالای اميرآباد شمالی - مرکز تحقيقات مخابرات.

خلاصه ی ماجرا
جلسه، اولش قرار بود که خيلی لوس، خشک، خسته کننده و تکراری برگزار شود و همه، در محيطی باشند که احساس کنند دارند يکی از برنامه های هميشگی کانال يک سيما رو تماشا می کنند. اما خوشبختانه اصلاً اينطوری نشد. و به گمانم آقای اروج زاده، برگزار کننده ی اصلی اين همايش، از اين موضوع که جلسه روند از پيش تعيين شده رو طی نمی کرد، خوشحال نبود. چند لحظه ای دلم برای آقای اروج زاده سوخت! اما نهايتاً گمان کنم همه چيز به نفعش تمام شد. نمی دانم اولين بار بود که دلم برای آقای اروج زاده می سوخت يا نه، اما وقتی می ديدم که چقدر از کارهای گرگين حرص می خورد، دلم واقعاً می سوخت!

شيرينی جلسه، و از مسير خارج شدنش، به لطف وجود آقای گرگين، مجری توانمند برنامه بود که عليرغم ناآشنائی اش با وبلاگ و بطور کلی غريبه بودنش با دنيای اينترنت (حداقل آنطور که خودش می گفت) با درک درستش از حال و هوای سنی وبلاگ نويسان، جلسه را از يک سری سخنرانی خسته کننده دولتمردان، به محيطی بسيار شاد و جذاب تبديل کرد. کاری کرد که واقعاً حس تولد به آدم دست بدهد. تولد يک سالگی وبلاگ.

او به زور!! تاکيد می کنم به زور، از همه ی کسانی که می توانست، قول گرفت که جدا از جوايز برندگان وبلاگها، جوايزی را به حاضرين جلسه بدهند و به همين دليل، در کمال ناباوری، چند نفر کامپيوتر برنده شدند، بقيه ساعت، و تقريباً همه ی حاضرين، کارت اينترنت. و من فهميدم که خيلی بدشانسم!

نقد و بررسی جلسه و بزرگان حاضر در جلسه

گل جلسه ی امروز، آقای سعيدی بود. او دبير انجمن شرکتهای کامپيوتری (يا همچين چيزهائی) است. او ريش دوست دارد، پژو 206 سياه دارد و آدمی است بسته و خشک و بسيار بسيار دور از فضائی که به آن دعوت شده بود. او "نه" را دوست دارد و عليرغم اينکه دبير يک جای خيلی مهم کامپيوتری است، به نظر می رسيد که هنوز فرق Mouse با CPU را درست نمی داند.
مدت زمان زيادی از اين جلسه، به بحثهای بين گرگين و او سر گرفتن جايزه برای مدعوين سپری شد. از گرگين سپاسگزارم که از طرف همه ی حاضرين، به شدت تلاش می کرد که حال او را بگيرد و عميقاً و شديداً موفق بود. در جائی، سعيدی مثلاً به شوخی، به اين اشاره کرد که شما با کف و سوت می خواهيد به خواسته هايتان برسيد، و گرگين دو بار از حضار خواست که "صلواتی بفرستند که ديوارها بلرزد" و حضار صلواتهائی فرستادند که ديوارها لرزيد و بعد وقتی گرگين گفت که ديديد که ما برای خواسته هايمان از کف و سوت استفاده نمی کنيم؟! همه شديداً دست زدند و سوت کشيدند!
گرگين در ابتدای جلسه، گفت که با اينترنت آشناست و حتی به "اون" سايتها هم سر می زند! اواسط جلسه، سعيدی باز مثلاً برای شوخی، به گرگين گفت که شما گفتين که به "اون" سايتها هم سر می زنيد و گرگين گفت: من به خيلی سايتها سر می زنم، سايتهای فيلم، موسيقی، سايتهای هنری و برای "اون چيزها" هم چرا به سايتش سر بزنم؟! :)

درحالی که بحث جايزه گرم بود، بقيه حاضرين، از اين فرصت تلاش کردند که استفاده کنند و برای تبليغ شرکتشان، هدايائی را هم به برندگان و هم به حضار بدهند. بايد هم اين کار را می کردند. چه جائی بهتر از اينجا برای تبليغ؟ اما افسوس که متاسفانه عقل ما آنقدرها زياد نيست، وگرنه اسم کشورمان می شد "ايرانيکا". همه اش فکر می کردم به حرف سعيدی که می گفت انجمنشان 437 عضو دارد. فکر می کردم که اگر هر شرکت فقط 5 هزار تومان به انجمن می داد، او می توانست بجای ساعتها چانه زدن و سبک تر کردن خودش، به راحتی 5 تا کامپيوتر به حضار جايزه دهد. البته نهايتاً هم در کمال خواری به 5 کامپيوتر راضی شد، اما باورم نمی شود که کسی بتواند از او کامپيوتر بگيرد.

اما يکی ديگر از بزرگان حاضر در جلسه، نماينده ی شرکت البرز بود (اسم شرکت البرز به انگليسی Accir هست و من هميشه در خواندن اسم شرکتشان به انگليسی دچار مشکل می شوم!). او در کمال افتخار، تعداد 150 عدد کارت اينترنت يک ماهه - هر ماه 50 ساعت، در اختيار حضار قرار داد. او دوست داشت که با اين کار برای البرز تبليغ کند و اين کار را هم کرد: تمام کارتها، شبانه بودند و تنها در ساعت 3 تا 9 صبح کار می کنند. در بيان نتايج اين شاهکار تبليغاتی، فقط به پشت سری های خودم اشاره می کنم که با صدای بلند و از عمد به طوری که نماينده شرکت البرز بشنود، داشتند به البرز و نماينده اش حرفهای بدبد می زدند و من داشتم فکر می کردم که هيچ يک از رقبای البرز نمی توانست به اين راحتی که خودش اين کار را کرد برايش تبليغ منفی کند.

اسکروچ ديگر جمع امروز ما، آقای محمدی، نماينده انجمن ISP ها (يا باز همچين چيزهائی) بودند. ايشان بعد از ساعتها تلاش آقای گرگين، 11 دومين را به حضار هديه کردند و من فکر می کنم که دادن 11 تا دومين، نه برای يک شرکت کوچک، که برای يک reseller خيلی خيلی کوچک هم عدد زيادی نيست، آنوقت چطور انجمن ISP ها نمی توانند 11 تا دومين هديه کنند؟! عجب مملکتيه به خدا! ولی باز دمش گرم، حداقل آنقدر مرام داشت که ساعتی را که هديه گرفت، به يکی از افراد حاضر در جمع هديه کرد.

بزرگ ديگر جمع امروز، آقای موسوی خوئينی، نماينده مجلس بود. او يک سياستمدار کامل است. در حالی که هنگام سخنرانی اش، همه صحبت می کردند، به راحتی صحبت کرد، با جمع خنديد، خودش را درگير نکرد، نه حرف بدی زد، نه حرف خوبی زد و خلاصه هيچ کاری نکرد که ذره ای برايش از هيچ طرفی بد شود. نه جمع امروز را ناراحت کرد، نه حرفی زد که جمع ديگری بعداً ناراحت شود. بهرحال من ازش خوشم آمد! حداقلش اين است که زرنگ بود.
يک بار در جلسه ای بودم که وزير ارشاد (مسجد جامعی) داشت به شکل بسيار بد و ملال آوری سخن رانی می کرد. نوشته ها را با صدائی بی روح، از روی کاغذ می خواند و هيچکس، حتی بادمجانهايش، به حرفهايش گوش نمی دادند. فکر می کردم که او چرا همچين کاری می کند و حاليش نيست که هيچ مخاطبی ندارد؟!
فردای آن روز، تيتر يکی از اخبار روزنامه، توجهم را جلب کرد. ديدم وزير ارشاد، عجب حرف جالب زده و بعد وقتی روزنامه را خواندم ديدم که همان حرفهائی است که او آن روز در حضور ما می زد و هيچ کس اصلاً حاضر به شنيدنش نبود. سياستمداران، برای مخاطبين معدود جلسات سخن نمی گويند. سخنانشان برای مطبوعات است و بعد وقتی چاپ می شود، کسی نمی پرسد که او چگونه سخنرانی کرد، کجا سخنرانی کرد، کسی گوش کرد يا نه ... . خلاصه اين مثل بدان آوردم که حکايت سخنرانی آقای موسوی خوئينی، عليرغم نداشتن مخاطب در جلسه امروز هم همين بود. مخاطبين اصلی او، وبلاگ نويسان نبودند. خبرنگاران ايسنا و صدجای ديگر بودند که فردا حرفهايش را چاپ می کنند. و اصلاً برايش مهم نبود که همه در سالن راه می روند و يا با موبايلهايشان صحبت می کنند.

خورشيد خانم، ديگر بزرگ جلسه امروز بود. او وقتی برای گرفتن جايزه اش آمده بود، دلش می خواست که مثل معتادها، دستش را جلوی صورتش بگيرد که عکسش را نگيرند. و آدم با خودش فکر می کرد که "پدرسوخته، تو که می دونی اگه بيای اين بالا، 100 دوربين فيلمبرداری و عکاسی ازت عکس می گيرند، ديگه اين ناز و اداهات واسه چيه!" بيخود نيست وبلاگش اين همه معروف است. آخرسر هم کاری کرد که در باره اش بنويسند: "آن بزرگوار، هديه اش را به پيشوايش تقديم نمود...". حالا واقعاً سکه رو می ده به حسين درخشان؟!

گفتم حسين درخشان! طفلکی، او هم امروز بود. صدايش را پخش کردند با کمی نويز. البته ما نويز شنيديم، با کمی صدای درخشان. من فقط شنيدم که می گفت زير پتو است و هوا سرد است و يواش حرف می زند که همسرش بيدار نشود. من از حرفهايش نتيجه گيری کردم که در تورنتو، خانه ها فقط يک اتاق دارند و اتاقها فقط از يک تخت تشکيل می شوند و بنابراين يا بايد توی خيابان باشی، يا توی تخت خواب! وگرنه حتماً حسين خوب و مهربان، می توانست برود يه جای ديگه و کمی بلندتر حرف بزند يا حداقل صدايش را نصف شب ضبط نمی کرد.

وبگرد و دات هم بودند. وبگرد و دات آدمهای خوبی هستند، اما زيادی نان به قرض هم می دهند. دکتر شکر خواه (که گرگين يک بار هم اسمش را درست نخواند) آنقدر از وبگرد تعريف می کند که آدم احساس می کند محمد امين دوباره پای بدين دنيای خاکی نهاده است. و وبگرد هم که هميشه جلوی استاد، رسم مريد و مرادی را بجای می آورد. البته لطف استاد شامل مانی و مامانی (مامان مانی) هم هست. گفتم که، همه شان آدم های خوبی هستند، خصوصاً دکتر شکرخواه که نوع نگاهش و حرفهايش را خيلی دوست دارم. اما اينکه همه اش از هم تعريف می کنند، آدم را ياد فروشنده های بازار رضا می اندازد که همه شان به هم می گويند مهندس.

و آخرين بزرگ اين جمع، خود آقای اروج زاده بود. آقای اروج زاده را خيلی دوست دارم. آدم خوبی است با يک اخلاقهائی. بايد اخلاقهايش را بدانی و گرنه پدرت درمی آيد. برای من که الان چندين سال هست می شناسمش، آدم دوست داشتنی ای است. يک کارهائيش آدم را ياد نيما پندار می اندازد. اما کارهايش از روی صداقت است. (ياد آن مثل قديمی افتادم که می گفت صداقتش منو کشته!)
خلاصه اينکه دستش درد نکند. همايش خوبی بود و از چندين نظر حائز اهميت بود که بعداً اهميتش را بررسی می کنيم.

ساير لينکها
گزارش ITIran و نگاه شهرام شريف به اين همايش
عکسهای سانسور شده ی حامد بنائی از همايش (بقيه اش را گفته اگر آنها که توی عکس هستند اجازه دادند می گذارم، کار خوبی هم کرده)

هیچ نظری موجود نیست: