کابوس دوبی و هذيان

اين چند روز که ننوشتم، نبودم. دوبی بودم.
سفر، ذاتاً وبلاگ است. بخصوص اولين سفر به دوبی. برای هر روزی که آنجا بودم، برای هر قسمت، کلی مطلب دارم. اگر شد بعداً می نويسم.
اما الان دوست دارم از حال الانم بگم.
در سفر، شديداً مريض شدم و تب کردم و خوابيدم.
خيلی دردناک است. کلی پول جمع می کنی و باهاش می ری دوبی. و بعد از 5 روز سفرت، دو روزش رو تمام تو تخت خواب سپری می کنی و نهايتاً تنها خاطره ای که می مونه، خاطره ی سياه هذيان های اتاق 407 است.
و در تمام سفر، يک حس نگرانی.
احساس اينکه اتفاقی افتاده و تو خبر نداری. اتفاقی افتاده که به تو نمی گويد. وقتی از تلفن عمومی کنار خيابان با هزار زحمت شماره ی تلفن موبايل در ايران رو می گيری و صدای آنور خط انگار خيلی از شنيدن صدايت خوشحال نشده است. فردايش هم همينطور و تو تمام فکرت اين است که نکند از خش صدايم بفهمد که مريضم و غصه بخورد.
و حالا برگشته ام.حتی وقتی می بينمش، نگرانم. وقتی نمی بينمش نگرانم. وقتی زنگ می زنم به خانه اش و اشغال است، تنم می لرزد.
حس طرد شدن. طرد شدن از همه جا. از همه کس.
حس آنکه ديگر شماره يک نيستی، يک شماره ديگری، حالا هر شماره ای، خيلی فرق نمی کند.

مريضی ام را صدا می کنم و زير پتويش می روم،
چشمهايم را می بندم و باز کابوس می بينم.
مثل آن شب در هتل که از تب، آنقدر عرق کرده بودم که از موهايم آب بر روی عينکم می چکيد.

هیچ نظری موجود نیست: