سياوش

سياوش 6 سالش است و الان کلاس دوم آمادگی است. سال ديگر کلاس اول خواهد رفت و خواهرزاده ی خاله ميناست.
امروز که خانه ی خاله مينا بودم، برای اولين بار بود که می ديدمش. مثل همه ی بچه ها، خيلی سريع با او دوست شدم و با هم کلی حرفهای مهم زديم.
سياوش پسر خوبی بود، در خانواده ی خوبی بزرگ می شود و به وضوح باهوش است، هرچند که بايد نسل جديد را با خودشان مقايسه کرد. نسلی که اسباب بازيهای کودکی شان CD، Video و Computer است.
نمی دانم که او درست تربيت می شود يا نه. نمی دانم که درخيلی از مسائل چگونه بايد با بچه برخورد کرد ولی به هر حال، من و سياوش حرفهای مهمی زديم که خيلی شان مرا به فکر فرو می برد. اصولاً حرفهای مهم آدم را به فکر فرو می برند!
سياوش معتقد است که ويندوز XP خوب نيست و ويندوز 98 بهتر است.
او بر روی کامپيوترش يک بازی جنگی داشته و فيفا 2000، که مادرش آنها را از روی کامپيوتر پاک کرده. زيرا بازی، کامپيوتر را خراب می کند.
"ده؟ عجب، چجوری کامپيوتر رو خراب می کنه؟ يعنی مثلاً مانيتور می شکنه؟"
نه، جواب اين است که "وقتی آهنگ پخش می شه، هی صدا قطع می شه و گير می کنه" و اين نتيجه ی وجود بازی بر روی کامپيوتر است.
او مرتب ويدئو تماشا می کند. آخر به او گفتند که ماهواره ويدئو است!
او سر شام گفت که در کارتونها و فيلمها ديده که آدمها ليوانهای آب را به هم می زنند و ليوان ها تق صدا می دن!
"جدی؟ خوب بيا ما هم ليوانهامون رو به هم بزنيم!" او استقبال می کند و ما مثل دو تا مرد ليوانهای آبمون رو به هم می زنيم و می نوشيم.
می پرسم "چرا اينجا مردم ليوانهاشون رو مثل فيلمها به هم نمی زنند؟"
"برای اينکه ممنوعه، چون صدا می ده و صداش همسايه ها رو اذيت می کنه!" و بعد از چند لحظه: "اما تو فيلما اينجوری نيست، خيلی عجيبه!"
پفک، چيپس و پيتزا برای سلامتی شديداً ضرر دارند و اگر آدم يک دونه چيپس هم بخوره مريض می شه. نوشابه اما کمش اشکال ندارد و زمستان جز بستنی زمستانی هيچ بستنی ديگری نبايد خورد. حتی آب هم نبايد زياد خورد، چون دل آدم درد می گيره. اما آدامس خوبه و گوش آدم رو باز می کنه.
سياوش دوست دارد خلبان بشود، چون خيلی دوست دارد که روزی سوار هواپيما بشود.
سياوش يک بار از مامانش پرسيده: "مامان شما و بابا کی نماز می خونيد؟" و مامان گفته که وقتی شماها خوابين!"
و نهايتاً اينکه او شديداً دوست دارد که مثل "آقا داوود" صحبت کند اما خاله مينايش هربار بهش تذکر می دهد که او نبايد به "بود" بگويد "بيد"! چون "آنها" درست حرف نمی زنند.

نگران سياوشم.
سياوشی که مرتب دروغ و نبايد می شنود
با دروغ، تربيت می شود که راست گو باشد.
با نبايدها، ياد می گيرد که تصميم بگيرد و به بايدها فکر کند.
بعيد می دانم که وقتی بزرگتر شد، اجازه داشته باشد به اين راحتی به کوچه برود و با بچه های کوچه بازی کند.
کوچه، ممنوع است. کوچه ای که پر است از بچه های بد،
و سياوش، چندين سال ديگر، يادخواهد گرفت که چگونه مجبور است با آدمهای همان کوچه ای که هيچوقت اجازه شناختش را نداشته، ارتباط برقرار کند.

هیچ نظری موجود نیست: