حرفهای پراکنده ی يک شب: امشب!

امشب هم رفتم بيليارد. با علی (اون علی). اين بازی، عجيب من رو آروم می کنه، حتی با اينکه اکثراً بعلت تازه کار بودن، بازنده ام. کسی جائی باشگاه مختلط می شناسه؟ البته بيليارد يکی از لذتهاش فکر کنم همين مردونه بودنشه، اما بدم نيست انگار امکان اينکه روزی با او بيليارد بازی کنم.
او...؟ او اهل بيليارد هست؟ اگر اهلش باشه، درسته که با هم بازی کنيم؟ اگر من ببرمش، غصه نمی خوره؟ اگر او من رو ببره، احساس کمبود نمی کنم؟ بعد اگر يک روز با يکی از دوستهام برم و به او نگم، ناراحت نمی شه که چرا به من نگفتی؟
... ولش کن! همون باشگاههای بيليارد پسرونه باشند انگار بهتره. چند وقت پيش او می پرسيد که آيا من ازش می ترسم؟ من يادمه اون موقع بحث رو عوض کردم و بهش جواب ندادم. اما واقعيت اينه که آره، ازش می ترسم!
باشگاه ساعت 12 شب تعطيل می شه و بعد صاحبان باشگاه اينقدر غرغر می کنند که همه ديگه تا 1 کارشون رو تموم کنند و برن. همه ی اينها به لطف نيروی محترم انتظاميه که قانون صادر کرده همه بايد 12 شب تعطيل کنند کاسبيشون رو.
راستی امشب بعد از مدتها بسيجی ديدم. دوباره مثل قديم ها خيابون رو تنگ کرده بودند و گير می دادند. نمی دونم به چی و به کی، چون کنار ما يک ماشين عروس و انبوه ماشينهای دنباله روی عروس بودند که ما هم قاطی اونها شديم و رفتيم. اما بسيجی های الان از بسيجيهای اون موقع، خيلی بهترند. به ماشين عروس و همراهانشون تبريک می گفتند و خواهش می کردند که فلاشر نزنند. عمراً اگر 10 سال پيش ماشين عروس و دار و دسته اش می تونست به اين راحتی از شر بسيج راحت بشه.
امشب احساس کردم دلم برای گلدون تنگ شده. دلم می خواد باهاش بيليارد بازی کنم. از بعد از اون تصادف ديگه نديدمش. طفلک از اون شب مريض شد و همه فکر کردند که تقصير من بوده و بعد خواهرش هم مريض شد و باز همه فکر کردند تقصير من بوده و من از اينکه گلدون مريض شده و احتمالاً بخاطر من هم مريض شده، کلی غصه می خوردم و انگار ناخوداگاه می ترسيدم که توی اين دو هفته ببينمش.

هیچ نظری موجود نیست: