برف

ديشب برف می آمد.
من وعلی (اون علی) با هم بوديم. نصف شب بود، اما همه خوشحال بودند. خانواده ها در برف قدم می زدند، جوانتر ها با برف می جنگيدند و بچه ها هم.
و ما خوشحاليمان اين بود که در کوچه های خلوت شيخ بهائی، با سرعت دستی بکشيم و ببينيم می توانيم ماشين را 180 درجه بچرخانيم يا نه!
چه حس خوبی دارد، وقتی لذتی، بين تو و کس ديگری که دوستش داری مشترک باشد. اينکه وقتی ماشين را می چرخانی و ناخودآگاه می ترسی از اينکه نکنه الان ماشين برگردد، وقتی ماشين می ايستد ناخودآگاه فرياد می زنی! وقتی هر دو با هم فرياد می زنيد، انگار لذتش نه ضرب در دو، که ضرب در ده می شود.

ديشب برف می آمد،
آسمان قرمز بود و زير هر چراغ راهنمائی، نمايشی اجرا می شد. ماشين ها آرام می رفتند. کسی عجله نداشت. احترام زياد شده بود. کسی جلويت نمی کشيد، کسی بوق نمی زد. يک حس عميق آرامش. خداکند نصف شبی زير برف پنچر نکنم!

برف!
انگار آدم هرچقدر هم که خرس گنده می شود، باز دغدغه اش اين است که می نشيند يا نه؟! و بعد کلی بحث و تئوری در مورد اينکه در چه شرايطی اين برف می نشيند و بعد فکر اينکه شنبه مدرسه ها تعطيل هستند يا نه؟

هی هی! پا شو، 20 سال گذشته! از تعطيلی مدرسه ها، ديگر چيزی به تو نخواهد رسيد.

هیچ نظری موجود نیست: