کلاس من

دوره ی جديد هفته ی پيش شروع شد. تدريس را دوست دارم. آنچه الان می نويسم، قسمتی از نگاه يک استاد جدی کلاس اينترنت است...

کمی از کلاس گذشته بود و من داشتم از شرايط و قوانين کلاس می گفتم. يکی در زد و آمد تو. يادم نيست اسمش چه بود. اسمش را می گذارم: "دخترک لوسی که زياد آرايش می کرد". تا آمد، نشست. نگاهش عجيب بود. شيطنت دخترانه اش را در جلب توجه استاد خيلی خوب می ديدم، اما به دلم نمی نشست. انگار لبخند مهربان آن خانمی که در ميز کناری اش نشسته بود را بيشتر دوست داشتم. خانمی که چهره ی کشيده ای دارد. اسمش هست "لبخند يک صورت کشيده". حتی حرکت سر آقائی که ميز آخر می نشيند. تيپش شبيه مهندسهای ساختمان است، اسمش را گذاشته ام: "Civil Engineering" .اما امروز فهميدم که اشتباه می کردم. خيلی جدی نگاهم می کند و در حالی که اخم کرده، سرش را در تاييد حرفهايم تکان می دهد. مردها معمولاً اينطوری تاييدم می کنند. دوست ندارند لبخند بزنند. تاکيد اينکه من رئيسم، حتی اگر تو استاد باشی، حتی اگر من خنگ باشم. خوشم می آيد، خودشان را از تک و تا نمی اندازند. بقيه شان هم اسم دارند. اسم يکيشان هست "اکی جون"، چون مرا ياد مادربزرگم می اندازد... .

اين متن ادامه دارد...
تا ابد.

هیچ نظری موجود نیست: