راننده ی با فرهنگ

از کلاس آلمانی می آدم. سوار تاکسی شدم. در عالم خودم، خوشحال بودم. آدامس می جويدم و با موبايلم صحبت می کردم. ناگهان نگاه متعجب راننده تاکسی به خودم توجهم را جلب کرد. برگشته بود عقب و به من خيره شده بود. تعجب کردم! گفت اين صدای چيه؟!
کمی فکر کردم... آها، صدای تق تق آدامس را می گفت که ناخوداگاه در دهانم می ترکاندم.
گفتم صدای آدامسه، مگه شما فکر کردی چيه؟!
هيچی نگفت، برگشت و آرام گفت: "ما در تهران زندگی می کنيم!" من تعجب کردم. هنوز نمی فهميدم.
کمی جلوتر، جلوی مسافری بوق زد اما مسافر مسيرش نمی خورد و سوار نشد. راننده، هنوز درد آدامس من از دلش نرفته بود. گفت: "ديدی، شما آدامست رو صدا دادی، مسافره سوار نشد!"
من گفتم: "مگه آدامس صدا دادن کار بديه؟!"
حالت عاقل اندر احمقی به خودش گرفت و آرام گفت: "بله!"
من واقعاً داشتم شاخ درمی آوردم. هنوز بعد از نزديکه به سی سال، نتوانسته ام بفهمم در اين مملکت چه کاری بد است چه کاری بد نيست. شنيده بودم که می گويند آدامس جويدن برای دخترها، انگار کار خوبی نيست، اما پسرانه اش را نشنيده بودم.
کمی عصبانی و خيلی متعجب، پرسيدم: "بده؟! کی گفته بده؟ چرا بده؟"
گفت: "خيلی چيزها اينقدر واضحه که چرا لازم نداره! همه می دونند که بده. از لحاظ فرهنگی بده!"
گفتم: "مشکل ما همينه، هيچ وقت چرا نمی گيم." ديگر هيچ چيز نگفتم. او هم حرفی نزد. بقيه مسافرها هم، نه گوش داشتند، نه دهان، نه حال.
از اين موضوع، 10 20 دقيقه گذشته بود. هنوز در ماشين بودم. مسافرهای قبلی پياده شده بودند. در کوچه ای، ماشينی دوبله پارک کرده بود و تمام کوچه را بند آورده بود. راننده، به ماشين دوبله اشاره کرد و گفت: "هر کارمان کنند بی فرهنگيم. ما که نرفتيم، ولی می گن که در خارج..." و چندين مثال از فرهنگ خارجی ها زد.
بی مقدمه گفتم: "در خارج، آدامس صدا دادن، جرم است؟!" سوالم آنقدر بی مقدمه بود که مسافر کناری ام که تازه سوار شده بود، از ناگهانی سوالم متعجب شده بود. نمی دانست که چرا بايد مسافر به ظاهر آرام کنار دستش، بی مقدمه همچين سوالی در مورد صدای آدامس بپرسد!
راننده، خنده اش گرفت. مچش را گرفته بودم! گفت: "نمی دانم والا، ولی گمون کنم که باشه!"
گفتم: "مطمئن باش که نيست!" و ياد حرفهای دوستهائی افتادم که می نالند که از اينکه آنجا، هرکاری بکنی، توجه کسی به تو جلب نمی شود. تو در دنيای خودت آزادی. ياد دوبی افتادم که چقدر می ترسيدم وقتی در خيابان سوت می زدم و بعد يادم می افتاد که سوت زدن، اينجا جرم نيست!

رسيدم خانه. مادرم نوار گوش می کرد
خواننده، با صدای بلند تکرار می کرد:
"بزن بريم، بزن بريم! بزن بريم از اينجا، بزن بريم از اينجا..."

هیچ نظری موجود نیست: