گاوی که به درختی بسته شده بود
هربار که کباب يا همبرگر می خورم، تمام تنم می لرزد. فکر اينکه حيوانی را کشته اند، تا من بخورم. و حالا، در ماه محرم، گاوی را می بينم که به درختی بسته اند. حيوانی، که آنقدر دوستش داشته ام که اسمش را روی خودم گذاشته ام. در ماهی که هميشه ديدن هياهوی بيهوده مردم در آن ناراحتم کرده است.


من گاوم
بسته شده ام به درخت
مرا نذر کرده اند
سرم را خواهند بريد
به اسم سر بريده ی ديگری
و خونم خيابان را رنگين خواهد ساخت.
در کنار لاشه ام
بچه ها بازی خواهند کرد
و دختران و پسران پای خواهند کوبيد
و گوشتم را خواهند خورد
آنان که قبل از من،
هزاران هزار گاو ديگر را سر بريده اند

فقرا، به خون ريخته شده ی من
که در جوی کنار خيابان به حرکت در می آيد،
نگاه خواهند کرد
و بوی کبابم گشنه ترشان خواهد ساخت

وقتی جويده می شوم،
صدای نوحه را
از گوش جونده ام خواهم شنيد
و فکر خواهم کرد
که هزار سال ديگر، شايد
گاوی، سر انسانی را
به اسم من
خواهد بريد
و کبابش را خواهد خورد.

هیچ نظری موجود نیست: