فروشی نيست

به کتاب فروشی می روی، اما عاشق آن يکدانه عروسکی می شوی که گذاشته توی ويترين، و رويش نوشته فروشی نيست. همه اش با خودت فکر می کنی که حاضری همه چيز بدهی، تا فقط آن عروسک را بدست آوری، تا هديه اش کنی به کسی که دوستش داری. اصلاً يادت می رود که برای چيز ديگری آمده بودی اينجا، اصلاً يادت می رود که مغازه عروسک فروشی، همان کنار است. اصلاً برايت مهم نيست که 100 تا از آن عروسکها را گذاشته روی هم و کافی است لب تر کنی، تا يک کيسه پر از آنها را بگذارد جلويت. تو همان يکدانه را می خواهی که توی کتاب فروشی است.
همان يکدانه ای که فروشی نيست.

هیچ نظری موجود نیست: