كوچه 12 شرقي

وقتي رسيدم خانه، علي آقا با لباس نارنجي‌اش روبروي خانه‌ي شماره 10 بود. خانه‌اي با تك پنجره‌ي هميشه روشن زير درخت كاج. من اما، به خانه‌ي شماره 1 رفتم. در را كه باز مي‌كردم، علي آقا، داشت خاكروبه‌هاي سنگهاي خودخواهي‌هاي همسايه‌ي شماره 6 را جارو مي‌كرد. ماشين را در جاي هميشگي گذاشتم. بين پاركينگ ساختمان‌هاي 2 و 4. هيچوقت ساكنان شماره 2 را نديده‌ام، با اينكه بيش از 20 سال است روبرويشان زندگي مي‌كنم. اما زن چادري بسيار گرد خانه‌ي شماره 4 را اگر تلاش هم بكنم كه نبينم، نمي‌توانم. فكر نمي‌كنم چيزي در دنيا باشد كه او نداند.
علي‌آقا هنوز روبروي خانه‌ي شماره 10 است. ماشين تك چرخش را پارك كرده. نمي‌دانم دارد چه كار مي‌كند. چراغ روبروي درشان روشن است، اما همه‌ي دووها در پاركينگ، آرام خوابيده‌اند. كليد را مي‌چرخانم. چشمك سبز و قرمز دزدگير پرايد، خيالم را راحت مي‌كند كه همه هستند. حداقل، كسي نگران چيزي نيست. مادرم نگران دخترش، خواهرم نگران ماشينش و پدرم نگران حساسيت آژير دزدگير. زياد اينجا نخواهيم ماند. دلم تنگ خواهد شد؟
گربه‌ها سرگرم باقيمانده زباله‌هايند.كاش گربه‌هايمان مرا هم به اندازه‌ي گارسون تك رستوران كوچه 12 غربي دوست مي‌داشتند. در را مي‌بندم. يادداشت پشت در تاكيد مي‌كند كه در را قفل كنم. كليد را مي‌چرخانم، از پله‌ها بالا مي‌روم. علي‌آقا احتمالاً ديگر به جلوي خانه ما رسيده است.

هیچ نظری موجود نیست: