باران

چقدر اين روزها زيباست.
امروز باران مي‌آمد، از پيش شاگردم برمي‌گشتم. پنجره ها را پائين كشيدم و با سرعت در باران رانندگي كردم.
خطرش، به لذتش مي‌ارزيد... و بعد آواز مي‌خواندم.
دلم براي خنگ خدا و ميشولك تنگ شد. چقدر كاش اينجا بودند.

يك قرار كاري... سر ساعت رسيدم. ترافيك اذيتم نمي‌كند! باورم نمي‌شود.
كارفرمايم آمد! من زودتر از او رسيده بودم. با اين آدم بيش از حد دقت مي‌كنم كه خوش قول باشم.
كارفرمايم به طرز عجيبي مرا به فكر فرو مي‌برد. از گفتگو با اين كارفرماي خاص لذت مي‌برم. اين پروژه را دوست دارم.
كارهاي جديدي را مي‌ديديم. چقدر كارهايش زيباست... چقدر هنرمند است. چقدر كارهايش هربار تازه‌اند. مثل تابلوي نقاشي‌اش بر روي ديوار، كه بعد از 2 سال، هنوز برايم تازه است.

برمي‌گردم. باران... . تابلوي وضعيت ترافيك، همت را "بسيار سنگين" توصيف كرده است. حس خلبان‌هاي كامي‌كازه را دارم! ولي جز همت، راهي نيست. به كام مرگ مي‌روم.
ترافيك پس چرا اذيت نمي‌كند؟

شب شده، بايد زود بخوابم، فردا با آقاي پورتراب قرار دارم. خدا كند فردا گل فروشي‌ها باز باشند.
هي، بگذار قبل از خواب، وبلاگ بخوانم!
آيتك براي گلدون كامنت گذاشته. عاشق كامنتهاي آيتكم!

ساعت 2:30 شده، بايد بخوابم.
مي‌خوابم...

هیچ نظری موجود نیست: