من اينجا ريشه در خاكم، من اينجا عاشق اين خاك از آلودگي پاكم
من اينجا تا نفس باقي است مي مانم، من از اينجا چه مي خواهم نمي دانم
اميد روشنايي گرچه در اين تيرگي ها نيست، من اينجا، باز ، در اين دشت خشك تشنه ، مي رانم

من اينجا روزي آخر از دل اين خاك با دست تهي گل بر مي افشانم
من اينجا روزي آخر از ستيغ كوه ، چون خورشيد ، سرود فتح مي خوانم..
.. و مي دانم تو روزي باز خواهي گشت.

شعر فوق را فريدون مشيري براي من گفته است. يعني من در اولين فرصت فلنگ را خواهم بست.

هیچ نظری موجود نیست: