يك روز اردي‌بهشت

11:00 مثل هميشه نيم ساعت دير مي رسم. در كمال ناباوري، اولين انشايم به زبان آلماني را نوشتم و نوشته ام بعنوان بهترين در كلاس انتخاب شد. آنقدر خوشحال شدم كه حد ندارد.
12:30 رستوران سارا... يك ساعت وقت دارم. گارسون هميشگي رستوران سارا را مدتهاست كه نديده‌ام. گارسوني كه در دانشگاه شريف، برق مي‌خواند. امروز هم نبود.
14:00 كلاس اينترنت، جلسه سوم. شاگردان اين ترم، خيلي علاقه‌مند نيستند، كلاسهايشان خسته‌ام مي‌كند، اما كلاس را مثل هميشه دوست دارم.
16:00 آنتراكت بين دو كلاس، چقدر ديدن شاگردان قديمي خوشايند است.
19:00 شيركاكائو، شيرين عسل و بعد هم آدامس. آماده مي‌شوم براي كلاس بعدي.
19:30 كلاس شروع مي‌شود. جلسه اول است. خانم از روز شنبه قرار است كارش را آغاز كند. كار اصلي‌اش با word است و تاحالا هرگز با word كار نكرده!
21:45 خيلي خسته‌ام. كلاس تمام شد. واقعاً آفرين به اين اعتماد به نفس! باورم نمي‌شود كه توانسته كل word را در 2:30 ساعت ياد بگيرد!
22:30 تمام راه فكر مي‌كنم. بنظرم خيلي بد است كه آدم آدامسش را به نعلبكي بچسباند. خيلي كار زشتي كرده‌ام! آن هم در جلسه اول. هرچقدر تلاش مي‌كنم خودم را راضي كنم كه آنجا نه سطل آشغال بود نه دستمال كلينكس، فايده ندارد.
23:30 خيلي خسته‌ام. ويولن تمرين كرده‌ام. وقت ندارم، اما بايد وبلاگ بنويسم. تمرين ويولن را نمي‌دانم چه كار كنم، آن هم ساعت 12 شب.
24:00 نوشتم، اما خودم مطلبم را دوست ندارم. هميشه همينطور است، وقتي بعد از مدتي، حتي يك هفته بنويسي، خوب در نمي‌آيد!

هیچ نظری موجود نیست: