يك ثانيه يا كمتر

پيرمرد آمد كه از خيابان رد شود، مثل هزاران بار ديگر در تمام عمرش.
راننده‌ي ماشين، از خيابان مي‌گذشت و مي‌ديد كه آدمها، جلوي ماشينش از خيابان عبور مي‌كنند، مثل هر روز، مثل هميشه.
براي اولين بار در تمام عمرش، پاي پيرمرد به لبه‌ي جدول گرفت و با صورت به وسط خيابان افتاد.
راننده‌ي ماشين براي اولين بار عابري را ديد كه آمد عبور كند، اما نتوانست. براي اولين بار پايش را تا انتها بر روي ترمز فشرد. صداي بلند ترمز.
ماشين، اولين بار بود كه در آن نقطه‌ي شهر توقف مي‌كرد. 10 سانت جلوتر، كنار چرخ ماشين، مرد به زمين افتاده دراز كشيده بود.
مرد، تا مدتها بي حركت بر روي زمين بود. بعد كه بلند شد، از صورتش خون مي‌ريخت. آنقدر زياد كه كف خيابان قرمز شده بود.

همه چيز در يك لحظه و فقط يكبار و براي نخستين بار بود كه اتفاق مي‌افتاد و من باورم نمي‌شد. اگر تنها كسري از ثانيه ديرتر ترمز كرده بودم، ماشينم از روي مردي عبور مي‌كرد....
هميشه فكر مي‌كردم كه فقط دخترها هستند كه وقتي شوكه مي‌شوند گريه مي‌كنند. اما وقتي پيرمرد بلند شد و من رفتم و فقط تلاش مي‌كردم كه باور كنم جادوي يك ثانيه، يا شايد كسري از ثانيه را، بي اختيار گريه كردم.


هیچ نظری موجود نیست: