آليس در سرزمين عجايب

حس آليس را دارم. آليس در سرزمين عجايب. همه چيز آنقدر عجيب است كه از ديدنشان پاهايم مي‌لرزد، مثل آن روز باراني شش سال پيش، وقتي كه بسيج من و دوستم را در دركه گرفت و آنقدر ترسيده بودم كه پاهايم آنقدر مي‌لرزيدند كه نزديك بود به زمين بيافتم.
حس Neo را دارم، وقتي براي اولين بار همه چيز را فهميد و فرياد مي‌زد و نهايتاً بالا آورد و بيهوش شد. حس آلپاچينو را دارم در پدرخوانده.
صداي مادر علي را مي‌شنوم وقتي برايم فال چائي مي‌گرفت و من ته دلم مي‌خنديدم... به آنچه كه مي‌گفت و آنقدر عجيب بود كه باورم نمي‌شد و حالا از ترس مي‌لرزم وقتي آن عجايب را با چشمهايم مي‌بينم.

ما به آنچه عجيب است نزديكتريم تا به آنچه باوركردني است.

هیچ نظری موجود نیست: