Depression

اين دفعه طول كشيد. آمارش را دارم. همه جورش سابقه دارد.
گاهي فقط نيم ساعت حالت گرفته است. گاهي 4 سال تمام، افسرده‌اي.
در طي اين همه سال، ديگر يادش گرفته‌ام. فكر مي‌كردم كه جمعه تمام شود، اما نشد. از اواسط هفته پيش شروع شده بود و تا ديروز تقريباً، طول كشيد. 4شنبه به مينا گفته بودم كه تا جمعه درست مي‌شود، اما پيش بيني ام درست نبود.
وقتي كه اتفاق مي‌افتد، حالا چه يك روز، چه يك هفته، چه 4 سال، تازه جنگيدن شروع مي‌شود، اما باز آخرش ممكن است كه ببازي. وبلاگت را نمي‌نويسي، يادداشتهاي شخصي‌ات را نمي‌نويسي، از دوستانت بي‌خبر مي‌شوي و اين بار براي اولين بار فهميدم كه درعوضش بيشتر ويولن مي‌زني! يا بيشتر كار مي‌كني تا سرت گرم شود.
يادم مي‌آيد ميشولك، وقتي بچه بوديم، يك داستان نوشته بود كه شاهكار بود، هنوز هم هست. پسرك داستان او هم، بعضي وقتها، بيشتر ويولن مي‌زد و كمتر حرف مي‌زد! ياد پسرك داستانش افتادم.

هیچ نظری موجود نیست: