احمدآباد مستوفي - تهران

ساعت 5:00 - احمدآباد مستوفي
از كارخانه برمي‌گردم. به بقالي هميشگي‌ام مي‌روم. پسرك چشم نازك، با لبخند هميشگي‌اش به مشتري هفتگي‌اش سلام مي‌كند. از پارسال، با اينكه بين تدريس ها، بيش از 8 ماه فاصله بود، هنوز مرا مي‌شناسد. و من، مثل هميشه، بستني مي‌خرم.
در احمدآباد، بستني‌ها را با ماركشان نمي‌شناسند، بستني‌ها را از روي قيمتشان خطاب مي‌كنند:‌100 تومني مي‌خواي يا 200 تومني؟

ساعت 5:10 دقيقه - جاده احمدآباد
در كنار مزارع وسيع گندم كه هر روز از سال و هر ساعت از روز به يك رنگ هستند، رانندگي مي‌كنم. در جاده‌اي خطرناك كه در آن پرايد مقابلم، با چند سانتي‌متر اختلاف سبقت مي‌گيرد. وقتي رانندگي مي‌كنم، نمي‌توانم مناظر را تماشا كنم.

ساعت 5:30 دقيقه - بزرگراه آزادگان
تند، تند، تند! تندتر! وگرنه، مي‌ميري! اينجا همه تند مي‌روند. زير 120 بروي، لهت مي‌كنند، بزرگترين كاميونهائي كه در تمام عمرم ديده‌آم. جالب است، وقتي همه تند مي‌روند، بايد بگازي، فرق نمي‌كند كه رنو سواري يا پژو.
فكر مي‌كنم كه اگر به بهشت زهرا منتهي نمي‌شد هم، باز اسمش را بزرگراه آزادگان - بهشت زهرا مي‌گذاشتند.
و بعد موتور و عابر پياده. آرام... از ميان تريلي‌هائي كه به سرعت نور مي‌تازند قدم زنان هر 4، 5 باند بزرگراه را طي مي‌كنند. فكر كنم، من حتي از وليعصر هم نمي‌توانم اينطوري رد شوم.
و بعد ياد دو هفته قبل مي‌افتم، وقتي ديدم كه دو نفر از هولشان، كمي زودتر به انتهاي بزرگراه بهشت زهرا رسيده بودند. آنقدر هول بودند كه موتورشان را وسط بزرگراه پارك كرده بودند و از خستگي، براي هميشه روي زمين خوابيده بودند.
دو نفر ديگر هم عبور مي‌كنند و باز دو نفر ديگر. اجساد متحرك. كاش مي‌توانستم آمار تلفات روزانه را در اين بزرگراه خاص داشته باشم.

ساعت 5:45 دقيقه - بزرگراه تهران، كرج
اوضاع زياد فرق نكرده. زير 120 نبايد رفت. فقط فرقش اين است كه امكان زنده ماندنت بيشتر است. پژوي 206 سبز، آنقدر از پشت به ماشينم نزديك شده، كه از آينه، چراغهايش را ديگر نمي‌بينم. كاش يك ماشين گنده داشتم و يكهو مي‌زدم روي ترمز.

ساعت 6:00
رسيدم تهران. زنده!

هیچ نظری موجود نیست: