خانه

مباركه! رفتيم خانه جديد. خانه‌اي كه اصلاً دوستش ندارم. نه خودش را، نه محله‌اش را. شايد راه ديگري نبود. شايد با اين پول اين بهترين حق انتخاب ما بود. شايد از تغيير مي‌ترسم و دارم بي‌خودي غر مي‌زنم.
اما دلم مي‌خواهد بيخودي حتي، غر بزنم. بيخودي دوست دارم كه بهانه بگيرم. دوست دارم بگويم كه از خانه‌اي كه حتي ميز تحريرم فكر نكنم در اتاقش جا شود، با آشپزخانه‌اي با كابينتهاي سبز بدم مي‌آيد. از آسانسورش بدم مي‌آيد با صداي مسخره‌ي آن زنيكه‌اي كه هر بار كه مي‌خواهم به خانه برگردم، برايم تكرار مي‌كند كه به طبقه پنجم رسيده‌ام. از نماي سنگي با شيشه‌هاي سبز بدم مي‌آيد. از كوچه‌اش، از بقالي كنار خانه، از خرابه‌اي كه قرار است روزي پارك شود، از مسجدي كه در آن نزديكي است. از همه‌اش بدم مي‌آيد. و اصلاً نمي‌خواهم فكر كنم كه چه اكازيوني بود و چقدر اينجا را ارزان خريديم و چه آشپزخانه دلبازي دارد.

اما واقعيت اين است كه به درك كه بدم مي‌آيد! همين است كه هست! ديروز عصر رفته‌اند و قولنامه‌اش را هم نوشته‌اند.
مبارك است!

هیچ نظری موجود نیست: