امشب چه شبي است...

نقطه‌هاي قرمز، روي ديوار حركت مي‌كنند. حبابهاي صابون، از آسمان پائين مي‌ريزند. بر روي هر كدامشان، عكس كوچولوي سالن را كه به رنگهاي سبز و قرمز در آمده است مي‌بينم. با نوك انگشتم، حبابها محو مي‌شوند. دختراني با لباسهاي فرم، كلاههاي زرد، چيزي شبيه به مهماندارهاي پروازهاي امارات، مرتب اينطرف و آن طرف مي‌روند. فيلمبردارها، همه جا هستند و ژست نوازندگان، آدم را ياد اركستر سلطنتي بريتانياي كبير مي‌اندازد. زرد، آبي، سبز ... نور، همراه با ده‌ها دختر و پسر و زن مرد، مي‌رقصد.

امشب، عروسي مرجان است.

جوانترها مشغولند، بزرگترها از دور نظاره مي‌كنند. پسرها آنقدر مي‌رقصند تا بميرند و دخترها، استادانه، تمام هنرشان را بكار گرفته‌اند. هنري كه از بدو تولدشان با آنهاست. هنري كه بنظرم، اصيل ترين و بدوي‌ترين هنرهاست است: هنر زنانگي.
نمي‌توانم نبينم. نبينم مهارت دختركي را كه قدش به سختي به ميز مي‌رسد. و بعد كيف كوچولوي سفيدش را باز مي‌كند و جعبه صورتي لوازم آرايش كوچكش را درمي‌آورد. در آينه‌اش خودش را نگاه مي‌كند و بعد با برس كوچولوي صورتي‌اش، موهايش را شانه مي‌كشد. همانطور كه مادرش موهايش را شانه مي‌كشد، همانطور كه خودش 15 سال ديگر شانه خواهد كشيد. نگاه مرا كه مي‌بيند، بيشتر ژست مي‌گيرد. خودش هم نمي‌داند چرا، اما خوب مي‌داند كه من از جنس ديگري هستم. جنسي كه عاشق ژست است، ژست‌هائي كه او از الان بلد است.
مهارت بزرگترها اكثراً به مراتب تحسين برانگيزتر است. بر خلاف همسران و پدرانشان كه مثل هميشه كت و شلوار و كراوات هميشگيشان را پوشيده‌اند، دوش گرفته‌اند و موهايشان را شانه كرده‌اند، آنها از روزها قبل خودشان را آماده كرده‌اند. لباسشان را كه بعد از ماه‌ها بازاريابي، هفته پيش خريده‌اند، براي نخستين بار - و احتمالاً آخرين بار - است كه مي‌پوشند. از صبح يا آرايشگاه رفته‌اند، يا خودشان را به دست هنرمند مادر سپرده‌اند. مدل موهايشان، هيچ دوباري مثل هم نيست. اين مدل مو، با اين رنگ خاص، و آن گيره‌هاي كوچك جادوئي، فقط براي امشب است. تمامشان، بهتر از هر نقاشي، كمپوزيسيون و هارموني رنگ را مي‌شناسند. اينجا ديگر، فقط از دو رنگ كت خاكستري و مشكي خبري نيست. محيط تك رنگي كه حداكثر بتوان به زور كراوات كمي رنگي‌اش كرد. پشت هر خطي، سالها تمرين است. تمريني كه از زماني كه اولين كيف صورتي لوازم آرايش اسباب‌بازي‌اش را برايش خريده‌اند آغاز شده است.

در آن گوشه، پشت يكي از نورافكن‌ها، مي‌ايستم. مي‌دانم كسي نگاهم نمي‌كند زيرا در اين محيط، هيچ ويژگي خاصي ندارم. آن ور، بقيه بچه‌ها شيطنت مي‌كنند. عروسي، بهشت بچه‌هاست: حباب، نور، رنگ، فضاي زياد. و بعد كمي آنورتر، اين بزرگترها هستند كه شيطنت مي‌كنند. هر كسي بازي مخصوص خودش را دارد. ولي همه‌شان بيشتر دوست دارند كه كسي قايم شود، بعد اينها دنبالش بگردند:‌

مادرها، دنبال دختر خوب مي‌گردند، دخترها دنبال شوهر خوب مي‌گردند و پسرها فقط مي‌گردند!

مي‌روم سالن پشت. آنجا هوا خنك تر است. چقدر امشب هوس مشروب كرده‌ام. در كنار لباسها و مانتوها، دخترك خدمتكار، يواشكي و با كمك همكارش، با رژ لبش سرگرم است. فرقي نمي‌كند كه عروس باشي، يا مهمان، يا خدمتكار، يا دختربچه.

گلدون هم با من است. با هم قدم مي‌زنيم. گلدون، اين روزها خوشحال است.

صدا آنقدر زياد است، كه حتي درگوش طرف مقابل فرياد هم بزني، نمي‌شنود. بچه‌ها دور يكي از بلندگوها جمع شده‌اند و دستهاي كوچولويشان را به بدنه بلندگو مي‌زنند تا ببينند چقدر مي‌لرزد. روبروي بلندگو، همه مي‌رقصند. عروس و داماد، كعبه‌اند و ديگران دورشان مي‌گردند و مي‌رقصند. دلم رقص مي‌خواهد، اما تنها نه.

شام حاضر است. شيك‌ترين آدمها، ببعيهاي بدبخت را به وحشيانه ترين شكل مي‌درند. با خشت خام شام مي‌خورم. خشت خام را كم مي‌بينم، ولي هميشه حرف داريم و حرفهايمان مهم است. ايستاده كه شام مي‌خورم، يادم مي‌افتد كه وقتي بچه بودم چقدر دوست داشتم مثل پدرم ايستاده غذا بخورم!

بعد از شام، باز همه مي‌رقصند. اين بار تانگو. اين همه زوج اينجاست، اما جدا از عروس و داماد، تنها دو يا سه زوج جوان ديگر هستند كه تانگو مي‌رقصند... نمي‌دانم چطور آدم مي‌تواند كسي را دوست داشته باشد، و بعد بتواند در آن محيط جلوي خودش را بگيرد و نرقصد. همان جوانترها هم فكر كنم دو سه سال ديگر، تانگو نرقصند. اينها را كه مي‌بينم، از زوج بودن مي‌ترسم.

هیچ نظری موجود نیست: