خودخواه

نفر اول گفت: تو خودخواهي. اولويت همه چيز برايت بيشتر از من است.
نفر دوم گفت: بي معرفت شدي، ديگر زنگ هم نمي‌زني.
نفر سوم با ضمير شما گفت: مي‌دانم گرفتار هستيد، فقط خواستم حالتان را بپرسم.
نفر چهارم گفت: آقاي افشار، مي‌دانم گرفتاري، مواظب خودت باش و مولتي‌ويتاميني كه برايت فرستادم را حتماً بخور.
نفر پنجم، دست پيش را گرفت و گفت: X-Use معلومه كه كجائي؟
نفر ششم گفت: بابا پولدار! چقدر كار مي‌كني؟ چقدر پول؟
نفر هفتم گفت: چرا نمي‌نويسي؟ دلم براي نوشته‌هايت تنگ شده است.

و من همه‌ي اينها را مي‌شنوم، و بعد فكر مي‌كنم كه آيا واقعاً بي‌معرفتم؟ يا خودخواه؟
بايد دركم كنند، يا دركشان كنم؟
بايد برنجم، يا خوشحال باشم كه دوستم دارند؟
نمي‌دانم، اما اين را مي‌دانم كه چند روز گذشته، جز هر يك ساعت يك بار، كه به اجبار به دستشوئي مي‌رفتم بقيه‌ي روز را كار مي‌كردم.
و اين را هم مي‌دانم كه واژه‌ي خودخواه آنقدر آشناست، كه نمي‌توانم به اين راحتي ازش بگذرم.

هیچ نظری موجود نیست: