دقايقي از يك سفر
يك اضطراب پنهان، رخوت جالبي را در جانم نهاده: خوابم مي آيد.. نمي دانم چرا آقايي كه كنار دست خانم پشت سريم نشسته هر 15 دقيقه يك بار از جايش بلند مي شود و در نتيجه خانم پشت سر بنده مجبور است بلند شود و راه را براي او باز كند. اما در اين ميان هر بار كه ايشان قصد بلند شدن مي كند، خانم پشت سر بنده هرچه زور دارد در بازوانش جمع مي كند و از صندلي جلويش كه سر سنگين از خواب بنده بر روي آن قرار دارد كمك مي گيرد تا بلند شود. آن را مي كشد و..... ول مي كند. همين شوك كافي است تا 10 دقيقه خواب از كله بنده بپرد و دوباره بيدار بنشينم و مشغول تماشاي حركات جذاب دخترك مو بور برنزه رديف جلوييم شوم. حركات بسيار دلنشيني دارد: وقتي چشمهايش بسته است و مانند خرگوش دماغش را به چپ و راست حركت مي دهد و با دست مي خواراندش، اعتماد به نفس و جسارت را به يادم مي آورد. چشم هايش را باز مي كند و كش مي آيد: دستهايش را به طرفين و بالا مي گشايد و سينه هايش را برجسته مي كند و به سمت آسمان نشانه مي رود. بر مي گردد و به يقه بازمهمانداري كه جلوي من خم شده و مشغول سرو شراب است نگاه مي كند. مهماندار لبخند شيريني مي زند و دستم را از روي موهايش بر مي دارد. مي گويم: چرا نمي گذاري به موهايت دست بزنم؟
خانم پشت سري صندلي را ول مي كند..

هیچ نظری موجود نیست: