گاو

بالاخره به آرزويش رسيد. از وقتي به دنيا آمده بود، مي‌خواست كه زن بگيرد. قبل از آنكه بگويد مامان، فكر كنم مي‌گفت زن! و بعد تمام تلاشش را كرد كه زن بگيرد. بالاخره پريشب زن گرفت. خيلي دوست دارم در مورد عروسي‌اش بنويسم، اما فعلاً همينقدر بگويم كه آن شب سرم از ارتفاع 190 سانتي زمين به زمين افتاد ولي نشكست.

هیچ نظری موجود نیست: