هيشكي

سر كلاس، صداي موبايل را قطع مي‌كنم. بعد از يك ساعت و نيم حرف زدن، به اتاق اساتيد مي‌آيم و موبايلم را از كيف بيرون مي‌آورم. نه Missed Call و نه Message، هيچ خبري نيست. چاي مي‌خورم و كلي شيريني دانماركي. 15 دقيقه كه گذشت مي‌روم سر كلاس و بعد يك ساعت و نيم ديگر حرف مي‌زنم. دوستشان دارم، آنها هم. آخر كلاس، همه جمع مي‌شوند. هر كس سوالي دارد و همه رقابت دارند كه سريعتر سوالشان را از يگانه استادشان بپرسند و بروند. پسركي كه فكر مي‌كند من خدام، منتظر مي‌ماند تا به بهانه‌هاي الكي، با من در مورد همه چيز صحبت كند. حرفهايم برايش بسيار با ارزشند. از خودم خجالت مي‌كشم. چراغ را خاموش مي‌كنم، در كلاس را از پشت قفل مي‌كنم و مي‌بندم. مي‌روم داخل ماشينم كه آنقدر زير باران مانده كه به سختي مي‌توان فهميد سفيد بوده. در كيفم را باز مي‌كنم. موبايلم. نه هيچ Missed Callي و نه هيچ Message ي.
با خودم فكر مي‌كنم، كه انگار "هيشكي منو دوس نداره". بعد شروع مي‌كنم به شمردن آنها كه دوستم دارند. تعدادشان كم نيست. حداقل آنهائي كه من مي‌شناسمشان. اما فايده ندارد. اثر ديدن تصوير يك گوشي كوچك سياه يا يك پاكت كوچولو در بالاي صفحه‌ي نمايشگر موبايل انگار خيلي بيشتر از اينهاست.
چقدر در مخاطره‌ايم. چقدر كم دوستمان داشته‌اند آن خيلي سالها پيش، كه اگر هزاران نفر آنگونه كه ما دوست داريم، بگويند كه دوستمان دارند، باز باورمان نمي‌شود.

هیچ نظری موجود نیست: