اشك، حس، فكر، عشق و جيش

همه‌شان، خودشان مي‌آيند.
دست من كه نيست.
آنقدر دست من نيست، كه مجبورم به بهانه يك تمرين الكي سرشان را گرم كنم تا از كلاس بروم بيرون و بدوم تا انتهاي راهرو و در مردانه‌اش را باز كنم.
آنقدر دست من نيست، كه وقتي مي‌گويد: مي‌خواهي كسي گرم بغلت كند، خودش سرازير مي‌شود و از زير شيشه‌ي ترك خورده‌ي عينك مي‌چكد.
آنقدر دست من نيست، كه بايد بخاطرش توبيخ شوم. همانكه جرج اورول اسمش را گذاشته بود "جنايت فكري".
آنقدر دست من نيست، كه مرا مي‌ترساند.

بخدا دست من نيست. آنچه دست من است حرف است، كه نمي‌زنم.

هیچ نظری موجود نیست: