سامورائي، من، بينهايت

يه حسي داشتم.
دارم.
يه تيكه از يكي از نوشته‌هاي بينهايت، خيلي خوب توصيفش مي‌كنه. اصلاً خودشه:

باباجون اين که سرپايي دليل نمي شه که ازت خون نمي ره
اداي سامورايي ها رو در مي ياري . هفت تا شمشير و چهارتا نيزه خوردي. سرپا واستادي بگي چند منه ؟
مي خواي سرپا سرپا بميري . عشق کوروساوا داري . اقلا بدون که اين خون يه آخرين قطره داره .
بذار يه کيسه خون که کافيه B+ باشه ببندن به ناف رگت . کم مي ياري ها .

فقط بايد توش، B+ به O- تبديل شه. بقيه‌ش درسته درسته.

هیچ نظری موجود نیست: