استفراغ

امروز، كه فراموش كردم دوربينم را همراهم بياورم،
- آن را كه هر روز با من بود -
تو گفتي: "قديمي شد؟"
و من هيچ نگفتم.
و به نقل از ديگري، اكنون مي‌گويم كه: "عشق، در پرتو امنيت است. امنيتي كه عادت به همراه مي‌آورد. عادتي كه از دوست داشتن ريشه مي‌گيرد... ."
قديمي‌تر كه مي‌شود، بيشتر دوستشان داريم
انگار


به تو مي‌انديشم
كه انقدر لطيفي
كه از خشم به تو
شرمگين مي‌شوم
من
كه تمام غرورم را له كرده بودم
تا به تو بگويم كه "نرو"
كه بماني
به تو
كه مي‌روي

توئي كه از كوچه و چت، نيامده‌اي
و سقوطي
كه نمي‌توانم ببينم
و خشمي كه پرسيد
"چرا؟"
از تو / از من

از آن بالا
دوستانم وقتي مي‌افتند
صداي بطري مي‌دهند انگار
هر كسي جائي...
روح يكيشان را زنش تسخير كرده است
يكي را شوهرش
و ذهن ديگري را كانادا و سوئيس

آخرش
من مي‌مانم
با كمي رنو
كمي احترام و دو سه شاگردي كه فيلمم را تماشا مي‌كنند
و گوشي‌اي كه ترجيح مي‌دهم خاموش باشد بيشتر

هیچ نظری موجود نیست: