عجب خداي نامردي!

مامانم مي گفت مهربون تر از اين حرفايي! جليل رو بردي، گفتيم حتما حكمتي تو كاره. بعد زدي پاپا رو به اون روز انداختي بازم به خودمون شك كرديم و سعي كرديم بردبار (!) باشيم.با اون اتفاق هم ديگه گنداتو كامل كردي. نمي گم كدوم اتفاق. مي دوني چرا؟ چون جراتشو ندارم. تو كاري كردي كه من حتي جرات بيانش رو ندارم! بعدش هم اسم خودت رو مي ذاري مهربون!!!
اينا رو ولش
ساعت 5 صبح جمعه هم مي زني اين همه آدم مي كشي! اون خدايي كه من مي شناختم مهربون تر از اين حرفاس!
نمي دونم
يا من درست نشناخته بودمت يا اصلا نيستي عزيزم
چيه؟
مي خواي بگي هستي؟
باشه هستي
ولي هيچي نيستي
هر خري هرچي ميخواد بگه بگه
اين رسمه خداييه؟
اگه من خدا بودم يادت مي دادم بايد چي كار كني
تو كه از سنگ دلي روي همه رو سفيد كردي
من رو هم سوسك كن حال كن
راستي
يه احمقي يه حرف خنده دار مي زد
مي گفت خدا اگه بلا بفرسته قدرته تحملش رو هم ميده!
خدا خان! نه بلا خواستيم نه قدرت تحملش رو عزيزم!
اگر هم امتحان ممتحانه كه ما داوطلب نيستيم امتحان بديم هيچ ادعايي هم نداريم
اين حرفا هم همش كس شعره
من آماده ام
حالا مي توني سوسكم كني
خدا حافظت باشه

هیچ نظری موجود نیست: