بعضي" آن ها" غمينند:

چقدر زود میگذره...امروز سالگرد اکبر بود..همسایه روبرویی..روم نمیشد برم خونشون..اون اواخر یه بار با داداشم رفتیم خونشون..حالش خیلی بد نبود..یه ساعتی حرف زدیم..همه جا برده بودن..و آخرش توی خونه!..همه شون منتظر رفتنش بودن..فقط زنش و شایدم بچه ش هیچوقت نمیخواستن باور کنن رفتنش رو...مادرش قند شکونده بود و برنج و اینا..زنش که فهمیده بود کلی گریه و ناراحتی..هر وقت اینجا پشت کامپیوتر میشستم، مطمئن بودم که او هم 10 متر اونورتر توی طبقه اول دراز کشیده و داره تلویزیون نگاه میکنه یا کتاب میخونه...حالا یه ساله که اون زیر خاک دراز کشیده و من هنوز اینجا با کامپیوتر و اینترنت ..یاد روزایی که تازه اومدن به محل و هواداری هایی که مادرش همیشه ازش داشت..یاد وقتی که تنها پسر خونه بود.. یاد عروسیش..هر جا هستی خوش و خرم باش..

هیچ نظری موجود نیست: