...

گاهي همچين دلت تنگ مي‌شه، كه مي‌خواي خودت رو بكوبي به يه جائي. هرچي گريه مي‌كني، فايده نداره. هرچي نامه مي‌نويسي، نامه مي‌خوني، شعر مي‌نويسي، شعر مي‌خوني... هيچكدوم فايده نداره. بعد اونموقع است كه ديگه خل مي‌شي. مي‌ري مي‌خوابي، گاهي بي اشتها مي‌شي، گاهي اينقدر مي‌خوري كه مريض شي. گاهي بي دليل مريض مي‌شي. تب مي‌كني. تمام تنت درد مي‌كنه. همه اين كارها رو مي‌كني كه فرار كني. از دلي كه تنگ شده... .
بعد كه حالت خوب شد، دل تنگيه مي‌شه نفرت. نفرتي كه ظاهراً توجيهي نداره. اما داره... . دلت براي خودت مي‌سوزه. براي خودت كه الان مدتهاست افتاده يه گوشه. براي خودت كه مدتهاست داره زجه مي‌زنه. دلت مي‌سوزه، بعد شاكي مي‌شي. بعد متنفر مي‌شي. تنفر كه نيست، اينم يه جور دلتنگيه، اما شايد اينقدر با خودت رو راست نباشي. خلاصه كه فرقي نمي‌كنه. اينقدر شاكي مي‌شي كه حد نداره. مرتب بهش بد و بيراه مي‌گي. حتي مي‌ري پيش بقيه، ازش بد مي‌گي. از هموني كه تا ديروز داشتي براش مي‌مردي. بعد يكم فكر مي‌كني، مي‌گي عجب ديوانه‌اي ام ها! يه هفته‌س بخاطر يه همچين آدمي، من افتادم گوشه خونه. برو بابا. فكر كردي من كي‌ام؟! بعد قوي مي‌شي. تمام انرژي‌ت رو جمع مي‌كني كه بهش نشون بدي كه بدون اون، تو هيچيت نمي‌شه. مي‌ري به همه زنگ مي‌زني. از همه بخاطر تاخير هفته‌ي قبل عذر مي‌خواي. با رفقات كلي قرار ست مي‌كني. به اون يكي رفقات انرژي مي‌دي. الان اينقدر انرژي داري كه مي‌توني هر كاري بكني. و مي‌كني.
بعد يه كم مي‌گذره، شروع مي‌كني فكر كردن... من كه اينقدر قوي نبودم؟! بعد يادت مي‌افته داري تو ذهنت با يكي كل مي‌ندازي. يكي كه ازش متنفري. ازش متنفري، چون خيلي دوسش داري. چون دلت خيلي تنگ شده بود. يه‌كم متناقضه.
بعد مي‌شي خودت. نه ديپرس، نه پر انرژي. بعد كم كم دلت بيشتر تنگ مي‌شه. دل اونم احتمالاً تاحالا كلي تنگ شده. يا تو زنگ مي‌زني، يا صبر مي‌كني كه خودش زنگ بزنه. حالا كه وضع فرق كرده، ممكنه برا هم sms بزنين، يا يه off بذارين يا هر روش ديگه‌اي كه بلدين.
خلاصه باز دوباره شروع مي‌شه... . انگار همه‌ش يه بازيه. يه بازي كه گاهي اينقدر تكرار مي‌شه كه امونت رو مي‌بره. گاهي اينقدر واسه خودت سوت مي‌كشي كه نفست بند مياد. بعد مي‌شيني يه گوشه، مي‌گي ديگه بسه. جان من ديگه بسه. ديگه نمي‌خوام بازي كنم. اصلاً ديگه نمي‌خوام حتي تماشا كنم. بعد كانال رو عوض مي‌كني. اونور نماز جمعه هم پخش كنه مي‌شيني نگاه مي‌كني!

بعد از خودت مي‌پرسي: خيلي خوب ... حالا مي‌خواي چي كار كني؟

هیچ نظری موجود نیست: