اراكنامه

5 صبح: "سمند" مياد دنبالم. آخ جون. هميشه دلم مي‌خواست ببينم سمند چطوره: فهميدم. خيلي بي‌خوده. همون پيكانه، كه upgrade شده. راننده: آقاي ستاري. خيلي جوونه. خودش مي‌گه بچه جنوب شهره، اما فرهنگ مردم اونجا رو دوست نداره.

8 صبح: مي‌رسم اراك. آقاي باقري، از گروه آموزش مياد دنبالم. "صبحانه نمي‌خوام، مرسي. كلاس رو شروع كنيم" و كلاس شروع مي‌شه. اينبار، مديران ماشين سازي اراك.

ماشين سازي اراك:
1. اينا اصلاً ماشين توليد نمي‌كنن! سفارش مي‌گيرن، قطعات ماشين آلات صنعتي توليد مي‌كنن (اگر اشتباه نكنم)
2. اسم رسمي‌شون به انگليسي هست: Machine Sazi Arak! (پينگليش، از سال 1345 اختراع شده بوده، فقط بعداً upgrade مي‌شه!)
3. مديراشون، آدمهاي خوبي بودند. اكثرشون يكي دو سال آلمان كار كردند. خوش‌بحالشون!

12 ظهر: كلاس تموم شد. رفتيم به اقامتگاه من. يك مهمانسراي بامزه. با دوتا پرسنل كلاً، مثل كارتونها! يه رئيس و يه كارمند. تو اتاقم به اندازه صد نفر دمپائي، و به اندازه يه مسجد قرآن بود.

12:30: "جوجه، برگ، كوبيده، شيشليك؟" "جوجه لطفاً"

2-5 بعدازظهر: درس، درس، درس... . ويدئو پروژكتور هميشه دستگاهيه كه توجه من رو شديداً جلب مي‌كنه. اين جديدهاش، رو كنترلشون هم امكان كنترل ماوس هست، هم ليزر! يه اسباب بازي واقعي.

5:30 تا 7 عصر: "زحمتتون نمي‌شه؟" -"نه خواهش مي‌كنم، ما كه البته هر روز تو همين بازاريم، براي شما جالبه" و اراك گردي شروع مي‌شه. آقاي فراهاني، راننده و ليدر من. تو بازار، كلي عكس گرفتم. مردم دوست دارند كه ازشون عكس بگيري، من هم: بچه‌ها، گداها، پيرمردها، دستفروش‌ها. فقط حيف كه از دخترها و خانم ها به اين راحتي نمي‌شه عكس گرفت.

آقاي فراهاني، آدم جالبيه. 30‌ ساله اراكه، اما اراكي نيست و از اراك متنفره. بنظرش رانندگي مردم تهران، خيلي از اراك بهتره!! و تمام دغدغه‌اش اينه كه كدوم خيابون عقب نشيني داره، كدوم نداره.

حمام چهار فصل: "ببخشيد خانم، اينجا كه اشكال نداره عكس بگيرم؟" "چرا، ممنوعه. براي كجا مي‌خواين؟" "هيچي! براي خاطرات خودم..." اين رو مي‌گم و بعد دوتا سوال در مورد تاريخچه حمام، و بعد ممنوعيت قانوني رفع مي‌شه.

7-8 شب: كشف اتاق.

8-8:30 :‌ "جوجه، برگ، شيشليك؟" قيافه‌ش مثل سگ هاره. صداش، عينه قاتلها، اما تمام تلاشش رو مي‌كنه كه محترم باشه. "جوجه، لطفاً". غذا رو آورد: "سپاسگزارم" "نوش جان..." با همون صداي خفن. "اينم نوشابه‌ي اضافه، اما اين دفعه‌ي آخر باشه. ما فقط يك بار سرويس مي‌ديم!"
"خوب ببرينش!"
"نمي‌شه!"
"خوب پولشو حساب مي‌كنم!"
"ما حق نداريم پول بگيريم"
"ده! خوب چي كار كنم؟! مرتيكه خر!" (اينها رو تو دلم گفتم البته)

8 به بعد: مهران مديري، نوشتن يادداشت و بعد خواب... . خواب خوب و عجيب. نمي‌تونم اينجا بگمش ببخشيد.

يك ربع به 8 صبح فردا: "من فقط چائي مي‌خورم، مرسي" "تشريف ببريد سر ميز، اونجا ازتون سفارش مي‌گيرم" خيلي پير مرد باحالي بود. تمام اون دمپائي‌ها و قرآنهاي اتاق از ذهن توپ اين آدم ناشي شده بود. اين يكي از دوتا پرسنل مهمانسرا بود. اون يكي ديگه، مي‌شد رئيس اين! "من مي‌تونم يه عكس از شما بگيرم؟"
"از من؟ ما كه خوشتيپ نيستيم!"
"اختيار دارين!"
"پس صبر كن..."
فكر كردم رفته تا لباس سفيد رستورانش رو در بياره. اما رفت و قرآن آورد. سه تا عكس گرفتم، تو هرسه‌تاش قرآنش بازه و داره بهش نگاه مي‌كنه! اگه به خودش بود، مي‌داد اينجا رو خراب كنن جاش مسجد بسازن فكر كنم.

8-12 ظهر: دوباره كلاس. بايد يه FAQ از سوالهاي دانشجوها بسازم. "چطوري مي‌شه به همه‌ي مردم دنيا email زد؟" "آيا سايتها، از قوانين مطبوعات تبعيت مي‌كنند؟" (اين از اون سوالهاي خاص مديريتيه!) "چطوري مي‌شه از اينترنت آهنگ گرفت؟" (اين سوال، مدير و غير مدير و خانم خونه و بچه قرتي حاليش نمي‌شه. همه مي‌پرسن. اينها هم طبيعتاً پرسيدن!)

12:30 به بعد: ناهار و بازگشت به تهران. ايندفعه پاترول. سفر با پاترول، مثل پرواز با توپولوفه! انگار انداختنت تو يه جعبه چوبي، و دارن با لگد قلت مي‌دن!
از يه مسجد داشتم عكس مي‌گرفتم، راننده پرسيد "شما اهل كجائين؟" "چطور؟" "اهل قمين يا تهران؟" "تهران!!!" "خدا لعنت كنه هرچي قميه!" :)
آدم خوبي بود. انگشت اشاره دست راست نداشت. تو ماشين سازي، جوشكاري مي‌كرده، يه تيكه آهن ميافته رو دستش و انگشتش رو دو تيكه مي‌كنه. از اون موقع، مي‌شه راننده. "داستان مال بيست سال پيشه!"
"اون موقع، از لحاظ روحي اذيت نشدين؟"
فكر كنم تاحالا اين لغت رو نشنيده بود "از لحاظ چي؟" "روحي!" "نــــه! من از فرداش دوباره كار مي‌كردم، اما وقتي پتك مي‌زنم دستم درد مي‌گيره، دكتر بهم گفت نبايد ديگه اين كار رو بكني"

5:00 عصر. تهران، بعد از ترافيك. به كلاس آلماني نرسيدم.

هیچ نظری موجود نیست: