بوم...

بوم... . تمام شيشه‌ها لرزيد. صداي نارنجكهاي چهارشنبه سوري نبود. چندثانيه بعد دوباره بوم... صدايش عمق داشت و خيلي نزديك بود. با هر انفجاري، تمام شيشه‌ها مي‌لرزيد. درهاي چوبي اتاقها شروع مي‌كردند به لرزيدن و لوستر آرام تكان مي‌خورد.

بوم... . سر كلاس هستم. درس را ولي ديگر نمي‌فهمم. صداها، نگرانم كرده‌اند. به بهانه‌اي الكي، بحث را منحرف مي‌كنم... "نارنجكه اينا؟ چيه؟!" "ساعت 9ه ديگه! آتيش بازيه" تازه فهميدم. جشنهاي 25مين سالگرد.

بوم... . چرا اينقدر نگرانم؟ و بعد ناگهان مي‌شوم 13 ساله. در همين مكان: زيرزمين خانه‌ي قبلي. جائي كه الان محل كار و كلاس‌هاي خصوصي ما شده و هرگز يادم نخواهد رفت كه زماني همين جا هر شب مي‌خوابيديم. ما و طبقه‌ي پائين، عمويم اينها. و با هر بار آژير قرمز، تمام سه طبقه را مي‌دويديم كه برسيم به زيرزمين. و بعد بوم... تمام شيشه‌ها مي‌لرزيد. گاهي چندتا پشت هم و من، هميشه منتظر بودم. منتظر انفجاري بزرگ كه تمام شيشه‌هاي بلند اتاقهاي كنار حياط را با فشار به درون پرت كند. منتظر بودم كه هر لحظه درهاي چوبي خورد شوند.

بوم... . "چراغ قوه كجاست؟ نياورديمش!" و بعد پدر رفت طبقه‌ي سوم. و من مردم از ترس كه نكند انفجار بعدي ما باشيم، در حالي كه همه كنار هم نيستيم. و بعد شبها با عمويم اينها همينجا مي‌خوابيديم. ما در حال، آنها در اتاق كناري. اتاقي كه اتفاقاً اين روزها بخاطر اسباب‌كشي دوباره خالي شده و چقدر شبيه گذشته‌هاست و بعد صداي زمزمه‌ي راديو كه تا صبح روشن بود. زمزمه‌اي كه نيمه‌شبها قطع مي‌شد و بعد آتش بازي شروع مي‌شد:

بوم... . اين يكي قوي نبود. اين صداي نارنجك پسر بچه‌هاي كوچه بود كه با ديدن آتش بازي و شنيدن سر و صدا، به وجد آمده بودند و صداي نارنجكهايشان را به رخ مي‌كشيدند و صداي زمينه موسيقي را تكميل مي‌كردند تا همه چيز همانطور باشد كه بود. صداي مرتب و ضعيف ضدهوائي‌ها كه اتفاقاً بعضي‌هايشان چقدر قشنگ بودند در آسمان. سفيد،‌ قرمز. هميشه وقتي از پشت پنجره ضد هوائي‌‌ها را نگاه مي‌كرديم مي‌ترسيدم. بنظرم خطرناك بود. بايد زودتر پناه مي‌گرفتيم. بابا ولي نگران نبود. مي‌گفت "فرقي نمي‌كنه، چه جلوي پنجره، چه توي زيرزمين. انقدر خونه‌هاي ماها الكيه كه همه جاش مثل همديگه است!" بي‌تفاوتيش نگرانم مي‌كرد. وقتي كه رفته بوديم كرج، بابا هر روز صبح مي‌آمد سر كار و باز دوباره شب برمي‌گشت. نگراني براي پدر، بيشتر از نگراني در تهران ماندن بود. دلم مي‌خواست ميامد و مي‌ماند، اما نمي‌شد. دلم مي‌خواست هميشه كنار هم باشيم، اما نمي‌شد.

بوم... . علي داشت درس مي‌داد. پسر عمويم. صداي آتش بازي حواسم را پرت كرده، اما دوست ندارم كسي بفهمد. ياد همان موقع‌ها مي‌افتم، اين بار در راه پله. علي لباس بسيار شيك و تميز پوشيده بود و ما با لباسهاي خانه آمده بوديم و پناه گرفته بوديم. مادرم از علي پرسيد كه چرا اينقدر شيك كرده است و علي گفت: "اگه با لباس خوب بميريم بهتره، يا با لباس خونه؟" همه منتظر بوديم. منتظر مرگ... .

بوم... . آلستوم را زد. صدايش خيلي بلندتر از هميشه بود. يكي از شيشه‌هاي خانه شكست. همه گفتند به ما نزديك شده و بعد گيشا: بازهم نزديك تر. و من، تمام اينها را مي‌ديدم و انگار هيچ حسي نداشتم. زندگي مثل هميشه بود انگار، فقط پسرك به دليلي نامعلوم افسرده بود. شاگرد اول كلاس، شاگرد اول مدرسه، شاگرد اول مسابقات استان! اتفاقاً مسابقات دهه‌ي فجر بود. من دوچرخه جايزه گرفتم. دوچرخه‌اي كه صاحب جوانش به زور سه تا ايمي‌پرامين سرپا بود تا اگر فرصت بود كمي پا بزند... .

بوم... . "بريم بيرون تماشا كنيم!" همه رفتند بيرون. پسر بچه‌ها نارنجك پراني مي‌كردند. بالاي برج ميلاد دو شعاع قدرمتند ليزر سبزرنگ نصب كرده اند كه ديشب بيشتر از هميشه تحرك داشت. همه‌ي مردم پشت پنجره‌هايشان بودند و به آسمان نگاه مي‌كردند... .

25مين سالگرد، مبارك باد!

هیچ نظری موجود نیست: