خون، قلب، زندگي

دسته‌ي تيغ، محكم شده بود. چرخوندمش تا باز شه. يهو باز شد، لبه‌ي تيغ، انگشتم رو بريد. و خون مي‌چكيد، اينقدر زياد كه نمي‌تونستم تا توي هال برم تا دستمال رو بردارم. انگشتم رو مكيدم و دويدم توي هال. ده‌ها دستمال سفيد، كه قرمز مي‌شد و بعد برگشتم به دستشوئي. تمام دهنم، خون شده بود. دهنم رو بارها شستم. هربار خون بيرون مي‌آمد. دستمالها انقدر قرمز شده بودند. داشت خون مي‌آمد. دويدم توي اتاقم. دستمالهاي قبلي رو عوض كردم و بعد كم كم، كمتر خون مي‌ريخت.

وقتي انگشت آدم خون مياد، با اينكه خيلي درد مي‌گيره گاهي و اينكه مجبوري تا مدتها ببنديش و حواست باشه كه بهش فشار نياد و دوباره زخمش سر باز نكنه و ... اما خوبه. قطره‌هاي خون كه ريخته مي‌شن، به آدم يادآوري مي‌كنن كه زنده است. يادآوري مي‌كنند كه اون قلبه، هنوز داره مي‌زنه. داره مرتب يه عالمه خون رو همه جا پمپ مي‌كنه.
خوشحالم كه هنوز قلبم زنده است.

هیچ نظری موجود نیست: