اين روزا

مثل سگ كار مي‌كني. خواهره مرتب سر به سرت مي‌ذاره، مي‌گه پولات داره از پارو بالا مي‌ره. شب مي‌رسي خونه، مثل جنازه. فردا صبحش تا لنگ ظهر مي‌خوابي. مثلاً عيده. اينقدر خواب بد مي‌بيني كه بايد 12 ساعت ديگه بخوابي تا خستگي‌هاي خوابت جبران شه.
شده 12 فروردين. هيچ غلطي نكردي. مثل هر سال. هميشه پيك شاديه مي‌موند براي روز آخر. 13م بايد 40 صفحه پيك شادي و كلي مشق رو حل مي‌كردي، در حالي كه تلويزيون داشت فيلم كمدي مي‌ذاشت. غم روزهاي آخر عيد دوباره رسيده.
بعد مي‌گي بيخيال. پروسه‌اي رو شروع مي‌كني كه حالت رو بهتر مي‌كنه. مي‌ري حموم، اصلاح مي‌كني، مي‌ري سراغ ماهواره، با خودت مي‌گي بشينيم يه فيلم باحال تماشا كنيم.
ادوارد دست قيچي. مي‌دوني فيلم قشنگيه. شنيدي كه كمي غمگينه.
عجب فيلميه. خيلي قشنگه و مي‌تونه خيلي غمگين باشه. دلت مي‌خواد گريه كني، نه جاش هست، نه امكاناتش، نه حالش.
يه دوست زنگ مي‌زنه. شاكيه. از يه پسري مي‌گه كه شيمي محض دانشگاه تبريز خونده، الان داره جلسه‌اي 60 تومن مي‌گيره شيمي كنكور درس مي‌ده. ماهي 8 تومن درآمدشه. يك آپارتمان خريده، دوتا پيش خريد كرده، يه كلاس كنكور داره مي‌زنه، دنبال يك شريك هم مي‌گرده كه مثل خودش 100 ميليون تومن داشته باشه بزنن تو كار آهن!
8 ميليون تومان، مي‌شه هشتاد ميليون ريال. صفرهاش رو مي‌شمري. عددش رو تقسيم مي‌كني به پروژه‌هاي خودت. به شاگردهات. به ساعتهائي كه تدريس مي‌كني. بايد چندصد ساعت در 24 ساعت كار كني كه بشه ماهي 8 ميليون؟! بايد روزي چندتا پروژه انجام بدي؟
حق داره شاكي باشه. ازت معذرت مي‌خواد كه با حرفهاش حالت رو گرفته. عجب بن بستيه. عمراً حاضر نيستم شيمي درس بدم، حتي اگر ماهي 100ميليون تومن داشته باشه.

همه مي‌گن فردا 13 به در چي كار مي‌كني؟
من مي‌گم: فكر كنم بشينم تو خونه، كابلهاي شبكه به هم گره بزنم!

هیچ نظری موجود نیست: