عاشقانه
اين روزها، اين شعر، تمام حسمه


اي شب از رؤياي تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده
اي به روي چشم من گسترده خويش
شاديم بخشيده از اندوه بيش
همچو باراني كه شويد جسم خاك
هستيم زآلودگي‌ها كرده پاك
اي تپش‌هاي تن سوزان من
آتشي در مزرع مژگان من
اي مرا با شور شعر آميخته
اينهمه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختي
لاجرم، شعرم به آتش سوختي

هیچ نظری موجود نیست: