رؤيا

حسرت روزهائي كه گذشت
در كنارت،
كناري كه سالها در سايه‌ي خيالش نشستم.
در حسرتم
حسرت لبخندهائي كه نخنديديم
و هزاربار سوال كه چرا
هنوز وهم صدايت، صداي وهم رؤيايت
هنوز تُن صدايت، صداي تنت
تنم را مي‌لرزاند
صداي خيالي كه خيال مي‌كردم كه مي‌شنوم

حسرت آنچه كه نشنيدم
از ميان انبوه همهمه‌ي رؤيايت
با من

نشنيديم
افسوس

هیچ نظری موجود نیست: