بد؟

من بدم؟ گاهي فكر مي‌كنم كه من يه موجود چهارگوشم كه هيچ سطح گردي رو درك نمي‌كنم. يه مستطيل، يه مربع شايد. كاملاً مرتب و منظم. من تربيت شدم كه گوشه‌هاي تيز داشته باشم، با اضلاعي كه از قوانين كاملاً دقيق طبعيت مي‌كنند و طبيعتاً هيچ دركي از شكلي شبيه يك برگ گل، نخواهم داشت. شكلي كه از هيچ قانون هندسي‌اي پيروي نمي‌كنه.
اصلاً نمي‌تونم دركش كنم. هيچ دوتائيشون مثل همديگه نيست. هيچ نسبت خاصي بين هيچ قسمتي‌ش برقرار نيست.
من بدم؟ چون همچين موجود لطيف و زيبائي رو درك نخواهم كرد؟
من بدم؟ چون نمي‌فهمم "بينهايت شدن" يا "بينهايت بودن" يعني چي؟ شايدم نمي‌خوام كه بفهمم. خيلي ساده است: اگه يكي بگه "من مي‌خوام بينهايت باشم"، كسي كه دوستش دارم، كسي كه حرفهاش برام مهمه، قاعدتاً بايد بگم "چه زيبا. چه عميق" بايد بگم "دركت مي‌كنم... من ولي مي‌خوام بي‌كران باشم. سبك باشم، مثل پر پرواز پرنده‌اي كه تا انتهاي افق، پر مي‌كشه..."
اما اين جمله‌هاي زيبا رو، كه خوب بلدم و كاملاً صادقانه اداشون خواهم كرد رو نمي‌گم. من، در كمال قساوت، از مخاطبم مي‌خوام كه برام "بينهايت" رو توصيف كنه. "يعني چي كه مي‌خواي بينهايت باشي؟" "يه آدم چطوري مي‌تونه بينهايت باشه؟" "اگه چي كار كني بينهايت مي‌شي؟" "يه مثال بزن از يه آدمي كه بينهايته"
درست مثل يه روانشناس عوضي كه داره بصورت كاملاً خشك و حرفه‌اي، لايه‌هاي ابهام رو بر مي‌داره. من با اين كار، كلي موسيقي، كلي ابهام، كلي لذت رو از گفتگو و در نتيجه از رابطه حذف مي‌كنم. مي‌شم يه آدم خشك احمق، كه فقط بايد براش مثالهاي روزمره‌ي قابل لمس زد تا بتونه يه پديده رو درك كنه. موجود خشك بي‌احساسي كه هيچ دركي از لطافت گلبرگ نداره.
يك مستطيل، با لبه‌هاي خشك و برنده.
اين، منم؟ من بدم؟ يه بد راست گو؟

ولي من پس چرا برگ گل رو درك مي‌كنم؟

هیچ نظری موجود نیست: