يك گاو، يك مهماني

دفعه‌ي سوميه كه مي‌رم تو جمعشون. همه‌شون از من اقلاً 5 سال بزرگترند. اكثرشون زن و شوهرن و توشون تك و توك دختر يا پسر مجرد پيدا مي‌شه. تقريباً همه‌شون دكتر.
از اينشون كه هنوز بعد از اين همه سال، بعد از اين همه روزمرگي، مرتب مهموني مي‌گيرن و دور هم جمع مي‌شن، خيلي خوشم مياد.
امروز دفعه‌ي سوم بود. دفعه‌ي اول، خيلي غريبه بودم. دفعه‌ي دوم كمي، اين دفعه كمتر. يكي دوتاشون من رو از بچگي مي‌شناسن. اونها حسابشون جداست. با اونها يه جورائي دوستيم با هم. مشكلي نيست...
بقيه‌شون رفتارهاشون در مقابل اين تازه وارد، جالبه. تازه واردي كه ازشون 5 سال كوچيكتره. تازه واردي كه توسط يك لينك معتبر وارد گروه شده. چون كوچيكتره، تقريباً براي همه بي‌خطر بحساب مياد، چون يه جورائي تاييد شده، ممكنه حتي جالب هم باشه.
تازه واردي كه ساكته و خيلي محتاط، در حاشيه حركت مي‌كنه. به شوخي‌هاشون مي‌خنده، اما شوخي نمي‌كنه. درينك مي‌خوره، اما نه زياد. هر وقت بهش مي‌گن پاشو، خيلي منطقي مي‌رقصه. بازم يه رقص محافظه‌كارانه و البته در كنار همه‌ي اينها، چپ و راست عكس مي‌گيره. عكس گرفتنش هم محافظه كارانه است. از جمع عكس مي‌گيره. عكس پرتره فقط از پسرها مي‌گيره و هميشه از زوجها در كنار هم عكس مي‌گيره. يه جوري عكس مي‌گيره كه هيچ كس احساس بي اعتمادي نكنه.
يه تازه وارد،
يه غريبه...

چندتاشون از روز اول خيلي هوام رو دارن. مرتب حواسشون هست كه ليوانم خالي نباشه. حواسشون هست كه وقتي همه دارن مي‌رقصن، من تنها نباشم. امروز يكيشون، كمي بيشتر گرم گرفته بود. شايد مست بود... وسطهاش گفت نمي‌دونم چرا دارم اينها رو بهت مي‌گم... منم نمي‌دونستم چرا داره مي‌گه. من فقط سعي مي‌كردم كه عميقاً بشنومش. شنيده بودم كه پسر عجيبيه، شايد دلم مي‌خواست كه كشفش كنم.
اون وسطها، درحالي كه همه داشتن مي‌رقصيدن و من داشتم با شايان، پسر چهارم دبستاني بسيار باهوشي، كه هميشه در جمع بزرگترها هست و به اين موضوع افتخار مي‌كنه، با گوشي مامانش، snake بازي مي‌كردم. قرار بود ركوردش رو بشكنم... . و بعد يكي من رو بلند مي‌كنه و من و دختر ديگه‌اي كه احتمالاً اون هم به همين ترتيب از جاش بلند شده، شروع مي‌كنيم با هم رقصيدن.
نمي‌دونم چندسالشه. نمي‌دونم اسمش چيه. نمي‌دونم چه كاره‌است. بدون اينكه بخوام، وارد يك ارتباط شدم. يك ارتباط بي كلام، به بلندي يك آهنگ. نگاهم نمي‌كرد، تو كل آهنگ، دو يا سه بار. انگار او هم دوست داشت كه با احتياط بازي كنه. كاملاً مودب و با علاقه مي‌رقصيد، در عين حال انگار كه تنهاست. من ولي، نگاهش مي‌كردم و فكر مي‌كردم. سعي مي‌كردم ذهنيتش رو تخيل كنم... خوشحاله؟ از اينكه تنها نيست و داره با يكي مي‌رقصه؟ بعد يا قبل از رقصمون، رفته از صاحبخونه پرسيده كه اين پسره كيه؟ چه كاره است؟ شايد ناراحته و معذب و داره به اوني كه جفتمون رو بلند كرده بد و بيراه مي‌گه. از اون مدلها كه منتظره تا آهنگ زودتر تموم شه و جفتمون بشينيم. در مورد رقص من چي فكر مي‌كنه؟ در مورد خودش چي فكر مي‌كنه؟ آدمه ديگه اونم، براش مهمه كه بدونه مخاطبش در موردش چي فكر مي‌كنه. من سعي مي‌كردم با نگاهم و لبخندم، بهش نشون بدم كه از اين ارتباط 3 دقيقه‌اي خوشحالم... . نكنه بعدش فكر كنه كه من ازش خيلي خوشم اومده؟ نكنه احساس ناامني كنه؟ نكنه تا آخر مهموني سعي كنه از نگاه من فرار كنه؟ دختره پررو، حالا يه رقصه ديگه، چقدر زود به خودش گرفت!

آهنگ تموم شد. "مرسي!" با يه لبخند. آهنگ بعدي بلافاصله شروع شد. اوني كه فرار كرد من بودم. رفتم شروع كردم به عكس گرفتن. عكس گرفتن از اون كارهائيه كه هم بي‌كار نيستي كه بقيه فكر كنن "آخي، طفلكي تنهاست" هم اينكه كسي بهت گير نمي‌ده كه پاشو بيا وسط. بعد اون دختره هم نمي‌فهمه كه من ازش خوشم نيومده كه باهاش ديگه نرقصيدم؟ يا چون كار داشتم و بايد عكس مي‌گرفتم مجبور بودم كه صحنه رو ترك كنم! شايدم فكر كنه كه، واااي چه پسر خوبي. بخاطر اينكه من در موردش فكر بد نكنم داره يه جوري رفتار مي‌كنه كه من ناراحت نشم!

اوووه. ذهن آدم چقدر سريعه. تمام اين گفتگوها در كسري از ثانيه انجام مي‌شه و بعد شام و بعد ادامه‌ي مهموني. هرگز تا آخرش چشم تو چشم نشديم. اگرم شديم، چشمهامون خيلي بي احساس رد شدن. مثل چشم گوينده‌هاي اخبار كه دارن دوربين رو نگاه مي‌كنن اما عملاً دارن متن خبر رو از پشت دوربين از رو مانيتور مي‌خونن. اما حواسم شديداً جمع بود. اون هم رفتارهاش نرمال بود. انگار نه انگار. چيزي نشده! يه دور رقصيديم، خيلي عجيبه مگه؟

اووووه (دوباره!). چه همه بازي. چه همه تخيل. چه همه ترس! از دوست داشته نشدن. چه همه نياز! به تاييد. چه همه تلاش، براي فرار... .

هیچ نظری موجود نیست: