و آقاي خاتمي نيز ..

آورده که نوکيسه اي ماشيني خريد و براي اداي پُز قصد ولايت خويش نمود. چند روزي بماند و پز عالي داد و ماشين نوِ خويش به رخ اين و آن کشيد. در اين ميان هم ولايتي ساده اي که هنوز شهر نشين نشده بود و عشق ماشين داشت به هنگام بازگشت وي به شهر نزد او آمد و ستايش نمود و تبريک گفتن آغاز کرد. مرد نوکيسه که از داشتن چنين وسيله گران قيمت و زيبايي به شدت به وجد آمده و از خود بي خود شده بود به هم ولايتي خود گفت: اگر مي خواهي اين ماشين را به تو بدهم اين تکه پشکل را که اينجا کنار پاي من به روي زمين افتاده را بردار و بخور! مرد دهاتي وسوسه شد و آن پشکل بخورد و ماشين ستاند! و به مرد نوکيسه گفت: سوار شو! تو را تا شهر مي رسانم! مرد که از کرده خويش سخت پشيمان گشته بود و سرمايه زندگي خود را از دست رفته مي ديد با ناراحتي سوار ماشين شد. اما مردک دهاتي نيز چندان حال خوشي نداشت و همين اندک دقايق رانندگي عطش ماشين داشتن را از سر او انداخته بود و عزت نفس خود را پايمال شده مي ديد. اين بود که در جايي ماشين را نگه داشت و گفت: مي بينم که تو هم ناراحتي. بيا اين تکه پشکل را که در زير آن درخت افتاده بخور و ماشينت را پس بگير و من را تا شهر برسان.
مرد نو کيسه پذيرفت و پشکل را خورد و ماشين بازستاند و راهي شدند.
در دروازه ورودي شهرء مرد دهاتي گفت:
آقا جان! وقتي در ده بوديمء اين ماشين مال تو بود. حالا که به شهر رسيديم هم اين ماشين مال تو استء پس ما چرا اون گه را خورديم؟!

آقاي خاتمي! ما چرا به تو راي داديم؟

هیچ نظری موجود نیست: