من كجا بودم؟

هر تيكه‌ي زندگي، حكايت از بقيه‌ش داره. سر كار كه دعوات شه، تو خونه هاپوئي. تو خونه كه دعوات شه، سر كار بداخلاقي. در هر دو حالت، رانندگي‌ت بد مي‌شه. به بعضي از رفقات زنگ نمي‌زني، به بعضيا بيشتر زنگ مي‌زني.
خلاصه فرق نمي‌كنه. هر تيكه‌ش كه هرطوري بشه، همه‌ش رو تحت تاثير قرار مي‌ده.
وبلاگ كه نمي‌نويسي، يعني يه جاي كار ايراد داره. يا سرت زيادي شلوغ شده و روزمرگي داره لهت مي‌كنه، يا اينقدر حالت گرفته است كه با خودت مي‌گي "بيخيال همه‌ي تعهدات! دلم مي‌خواد فقط صبح تا شب بخوابم!" يا هزارتا دليل ديگه.
اما نكته‌ي مهمش اينه كه هر اتفاقي داره اينجا مي‌افته، تصويرش داره جاهاي ديگه هم تكرار مي‌شه. اگه وبلاگ نمي‌نويسي، پس تو كار هم داري به يكي بدقولي مي‌كني. دو سه تا رفيق هم داري كه مرتب بهت زنگ مي‌زنن بد و بيراه مي‌گن كه تو چرا يهو غيب شدي؟ دو سه تا ديگه‌شون ناراحتن ولي زنگ نمي‌زنن، يا خودشون هم مثل تو سرشون شلوغه، دو سه تا رفيق ديگه هم داري كه مثل خودت اينقدر اعتماد به نفسشون پائينه كه وقتي تو زنگ نمي‌زني، مطمئن مي‌شن كه حتماً مشكل از خودشون بوده و تو ديگه دوستشون نداري، اونها فقط غمگين مي‌شن و گاهي قهر مي‌كنن، گاهي گريه، گاهي هم بي‌خيال مي‌شن. بعد هرچي زنگ مي‌زني و مي‌گي ببخشيد، من بخدا سرم شلوغ بود، اكثرشون باورشون نمي‌شه!

اما اينكه من چرا چند وقته غيب شدم، بخاطر كاره بيشترش. و يه سري تغيير تو زندگي‌م. نه فيلم مي‌بينم، نه دوستهام رو مي‌بينم يا مي‌شنوم، نه وبلاگ مي‌نويسم! تو همون كار هم يكم بدقول (تر) شدم.

اما حالم خيلي خوبه :) خيلي خوشحالم و دارم از لحظه لحظه‌ي ارديبهشت 28 سالگيم استفاده مي‌كنم. اين فشار اوليه كار كه بگذره هم، دوباره مي‌شم همون گاو گلي كه بودم! :*

هیچ نظری موجود نیست: