و خدا فرمود روشنائي بشود
و روشن شد...


شب كه مي‌شه، از پنجره‌ي اتاقم، شهر رو نگاه مي‌كنم. پنجره رو باز مي‌كنم تا صداي بارون رو بهتر بشنوم. پنجره‌ي اتاقم، هميشه كنارم بوده. شبها قبل از خواب، وقتي غمگينم، بازش مي‌كنم، سرم رو بيرون مي‌گيرم و گريه مي‌كنم. وقتي خوشحالم، بازش مي‌كنم، سرم رو بيرون مي‌گيرم و صداي بارون رو گوش مي‌دم و نفس عميق مي‌كشم.
از پنجره، تمام شهر پيداست. برج ميلاد، انبوه برج‌هاي شهرك غرب، ساختمون‌هاي كوتاه و بلند شهر، باند فرودگاه مهرآباد... و بعد رنگ آميزي نوراني اين همه چراغ. فقط كافيه چند دقيقه وايستي تا يه چراغ پر نور كوچولوي چشمك زن رو ببيني كه آروم از پشت برج ميلاد رد مي‌شه و هي پائين و پائين تر مياد و بعد نورش، در زردي نور چراغهاي باند، گم مي‌شه. سرت رو كه بگردوني، يك عالمه چراغ قرمز چشمك زن رو مي‌بيني. انقدر ديديمشون كه برامون عادي شده. الان ديگه فقط بچه‌ها هستند كه كنجكاوانه مي‌پرسن: بابا، چرا اون بالاها چراغ قرمز مي‌ذارن؟ و بعد تصور تصويري كه پدر ارائه مي‌ده: براي اينكه هليكوپترها تو شب بهشون نخورند. تصور هليكوپتري كه داره توي شب، توي اين ارتفاع پائين پرواز مي‌كنه. سوال اينكه چرا اصلاً بايد شبها هليكوپترها روي شهر پرواز كنند؟ و بعد تخيل پرواز با هليكوپتر. تخيلي كه بعد از بيش از 20 سال، هنوز با منه. صبح، ديدن 4 تاشون كه درست كنار من روي زمين گلف باشگاه انقلاب فرود آمدند هنوز به اندازه ديدن مهيج‌ترين فيلم‌ها من رو به وجد مياره.
بابا، چرا پس فقط بالاي بعضي از ساختمونها چراغ قرمز گذاشتن؟
بابا، بالاي پشت بوم ما هم چراغ قرمز هست؟ هليكوپترها ممكن نيست بخورن به خونه‌ي ما؟!

نمي‌دونم!
باباها خيلي چيزها رو نمي‌دونن... .

و بعد چراغ‌هاي زرد و سفيد خيابون‌ها و خونه‌ها. پشت هركدومشون، يه دنياست. اونها كه دورترن، چشمك مي‌زنن.
بابا، چرا چراغ خونه‌ها از دور چشمك مي‌زنن؟
گاهي جواب باباها اينقدر منطقيه، كه آدم سخت مي‌تونه باورش كنه. "لايه‌هاي هوا"، "شكست نور"، "مه و گرد و غبار". گاهي تقصير باباها نيست. گاهي، جوابها خيلي سختن.
و بعد فكر ميليونها المان تنگستن كه توي ميليونها حباب پر از گاز قرار گرفتن. بابا هميشه مي‌گفت كه اگه چراغ رو زياد خاموش و روشن كنيم، مي‌سوزه. بازي با كليد، هميشه ممنوع بود. پس چرا اين چراغهاي چشمك زن بالاي ساختمونها نمي‌سوزن؟ ميليونها نوار تنگستني كه در كمتر از يك ثانيه گرم و سرد مي‌شن. و بعد فكر اينكه پشت هر تابشي، يك ارتعاش هست. ميليونها ارتعاش...
بابا، چجوري نور درست مي‌شه؟ ...
پنجره رو مي‌بندم. از پشت شيشه، هنوز همه‌ي چراغها رو مي‌شه ديد.
چقدر ارتعاش اينجا هست!
چقدر زندگي.

هیچ نظری موجود نیست: