زندگي، به سادگي شستن يك ماشين است... Einfach!

اين رو كه گفتم، گفت: "تو ذاتاً وبلاگ نويس زائيده شدي!". گلدون بود كه داشت در پاركينگ خونه‌ي ما، ماشينش رو مي‌شست. در چند دقيقه همچين ماشينش رو تميز كرد كه حد نداشت.
وقتي داشت سطل پر از كف رو ناشيانه روي ماشينش مي‌ريخت، داشتم فكر مي‌كردم كه شستن ماشين، چه كار زيبا، راحت و آرامش بخشيه و چقدر سريع مي‌تونه تموم شه. فقط كافيه كه ماشينم رو 2 متر جابجا كنم، و حداكثر نيم ساعت وقت صرفش كنم و بهش عشق بورزم، تا تميز شه... و من چه تصور هولناكي داشتم از ماشين شستن:
كي حال داره! برو پائين، ماشينو جابجا كن، سطل ببر، دستكش دستت كن، يه ساعت بيا با ابر تمام اون حجم رو بشور، بعد روش آب بريز، كلي كثافت كاري داره، بعد حالا بيا خشكش كن، بعد برو بالا جارو برقي رو بيار، توشو جارو بكش، آشغالهاش رو بريز دور، لاستيك‌هاي كفش رو بشور، بعد بذارشون يه ساعت گوشه‌ي پاركينگ كه خشك شن، بعد پاركينگ رو كه به گند كشيدي تميز كن، بعد همه‌ي اين بار و بنديلي كه آوردي پائين رو دوباره ببر بالا، بعد تمام تنت كثافته، حالا برو حموم خودتو بشور، بعد كلي خسته مي‌شي، نصف روز جمعه‌ت رفته، بقيه‌ش رو هم بايد بخوابي كه خستيگيت در بره، تا يه ماشين شسته بشه! عمراً، كي حال داره!


صادقانه ترين تصورم از شستن ماشين رو نوشتم. ماشيني كه گلدون در چند دقيقه شست و چقدر لذت بخش بود اين چند دقيقه. حتي مي‌شه قرار گذاشت، جمعه صبح‌ها مثلاً من و گلدون بريم يه جائي به نيت ماشين شستن، هم حرفهامون رو بزنيم، هم ماشين بشوريم، بعدشم بشينيم با هم شراب Francois Dulac بخوريم.

همه چيز از دور، يه جور ديگه است. از دور، خيلي سخته. بايد رفت جلو و ناباورانه ديد، كه همه چيز، اونقدرها كه فكر مي‌كنيم سخت نيست. دور كه مي‌شيم، ذهنمون خوراك كم مياره، شروع مي‌كنه با همون يه ذره اطلاعاتي كه داره، تخيل مي‌كنه.

بخدا اينقدر سخت نيست، خيلي ساده است.
به سادگي شستن يك ماشين!
-

هیچ نظری موجود نیست: