بچه

كنارم نشسته بود. در لباس بلند و ساده‌ي حاملگي. آبي. آرام بود. آرام تر از هميشه. و شكم بزرگش، حامل موجودي ظريف: او حامله بود.

كنارم نشسته بود. حس اينكه زير اين شكم قلمبه، موجود ظريفي داره شكل مي‌گيره، قلبي داره كه مي‌زنه، دستان كوچكي داره كه تازه داره انگشتاش ازش جوونه مي‌زنه.

و بعد وقتي نگاه عاشقانه‌ي پدر رو مي‌ديدم، و حس اينكه اين موجود كوچولو، حداقل در اين مورد، ثمره‌ي قشنگ يه عشقه، يه حسي بهم دست مي‌داد. يه حس خيلي خوب. يه حس خيلي جديد.

فكر اينكه يه روزي، تو يه شيكم خوشگل قلمبه، يه موجود كوچولوئي خواهد بود كه مال منه.
مال ماست.

هیچ نظری موجود نیست: