وقتشه!

دوست مادرم بود كه مي‌گفت "پيام، ديگه وقتشه!". اين دوست مادرم، از اون دوستهاي قديمي‌شه. خانم خوب و محترميه. چند ساليه كه ايمان آورده! از اون مدل اسلام‌هائي كه من هرگز نمي‌تونم بفهمم. داستانش اينطوريه كه اولش كه تو مهموني‌ها مي‌زد و مي‌رقصيد و ... . بعد ديدم كه تو خيابون روسريش رو خيلي خيلي محكم سرش مي‌كنه و تو مهموني‌ها هم. امروز وقتي من از اتاقم بيرون اومدم، بدون روسري بود. حوصله نداشتم كه از توي اتاق با اين خط، به اون خط زنگ بزنم به مامانم بگم كه بهش بگه كه من دارم از اتاقم ميام بيرون! اومدم و بهش سلام كردم. بهم سلام كرد. بهم دست داد! بعد از اينكه كلي حال و احوال كرديم و من رفتم، روسريش رو برداشت و سرش كرد. فكر كنم 30‌ثانيه‌ي اول ملاقات زن و مرد نامحرم، شامل عذاب نمي‌شه. نمي‌دونم.

مي‌دونستم چرا داره مي‌گه "وقتمه!" اما دلم مي‌خواست در موردش باهاش حرف بزنم: "چرا بنظرتون وقتشه؟" پرسيد: "چند سالته؟" "28" "بيــــــست و هــــــشت؟!؟؟؟ ديگه داره دير مي‌شه. تو كه همه كارهات رو كردي، سربازيت كه درست شده، كار كه داري، 28 ساله‌ت هم كه هست، پس ديگه وقتشه!"
واي كه من عاشق اين شيوه‌هاي اسنتتاجم. وقتي يكي اينطوري بحث مي‌كنه، ياد 134 تا جوك مي‌افتم كه فلسفه پشت همه‌شون همچين شيوه‌ي اسنتاجيه، اما حيف كه نمي‌شه اينجا هيچكدومشون رو گفت.
خلاصه اين رو گفت، و بعد شروع كرد به گفتن اينكه ديگه بايد مامانم و بقيه به فكر باشن كه "اگه مورد خوبي پيدا كردن، معرفي كنن" اين كلمه "مورد" اذيتم مي‌كنه. ياد پليس‌ها مي‌افتم كه تو فيلمها مي‌گن: "مورد تو خيابون 28 ام ه!" بهش گفتم كه اگر مادرم همچين كاري كنه، خودش مي‌دونه كه هم خودش اعدام مي‌شه، هم مورد!
بعد شروع كرد به توجيه اينكه اين روش چقدر خوبه و من بهش گفتم كه بنظرم با اين كار داره به من توهين مي‌شه. احساس مي‌كنم كه مثلاً يه عيبي دارم كه خودم نمي‌تونم براي خودم "مورد" پيدا كنم!
بعد از برادرش گفت كه چقدر دير ازدواج كرده و چقـــــــدر اينها زحمت كشيدن تا بالاخره اون تونسته زن بگيره، وااااي چقدر دير، در سن 34 سالگي! (دلم مي‌خواست اين رو كه مي‌گه لبم رو گاز بگيرم و مثل بامشاد دستم رو بگيرم جلوي دهنم و بگم هيي!) واي واي، چه كار زشتي، 34 سالگي!
نكته‌ي جالبش اين بود كه چند دقيقه بعد، وقتي كه من داشتم مي‌گفتم كه زمان بردار نيست اين موضوع و براي هر كسي ممكنه يك زماني "وقتش" باشه، حرف قبليش رو رد كرد و شروع كرد از زن برادرش بد گفتن كه اينطوري نيست و اونطوري نيست و ...! من گفتم شما روش فشار وارد كردين، مجبورش كردين بزور يكي رو بگيره، اينم نتيجه‌ش، اما اون مي‌گفت اگر در سن 31 سالگي، خواهر و مادر و برادر و عمو و عمه همه هي بگن زن بگير، زن بگير، اسمش فشار نيست!
جالبيش اينكه "مورد" رو هم خودشون انتخاب كرده بودند، اما "تقصير خودش شد" چون معاشرت نكرد زياد. من گفتم كه نتيجه اينطور ازدواج، همين عدم معاشرته و اون 3 4 جلسه، بيشتر به فيلم سينمائي شبيهه، تا معاشرت. اما دوست مامانم، كه من رو ياد درس مدار منطقي دانشگاه مي‌ندازه، گفت كه تقصير خانواده دختره بود!

خلاصه آخرش من فهميدم كه "وقتمه" و بايد مادرم برام "مورد" پيدا كنه. شما هم اگه "مورد"ي چيزي پيدا كردين بگين. اصلاً اگه خودتون "مورد" بحساب مياين، به مادرم بگيد كه شما رو بهم معرفي كنه.
خيلي ممنون.

هیچ نظری موجود نیست: