قاشقي وجود ندارد

اين فقط مائيم. ما و ما و ذهن ما. ذهن ما كه خودش مي‌بُرد و مي‌دوزد.
اين را اين روزها كه مريضم بيشتر مي‌فهمم، انگار. سرماخوردگي، دل‌درد، اسهال، كمي استفراغ، بي‌حسي عمومي، كمردرد، سرگيجه. همه‌شان در يك روز - ديروز - حمله مي‌كنند. مثل موجودات فضائي فيلم "روز استقلال". اول همه‌ي نيروهايشان را جمع مي‌كنند و بعد همگي با هم حمله مي‌كنند. بعد مريض مي‌شوي. هيچ جايت كار نمي‌كند، از مغزت گرفته تا شكمت! فقط يك ميل داري: بخوابي.
تمام ديشب خوابيدي. بدترين خوابها را ديدي. خيس عرق. باز هم مي‌خواهي بخوابي. موبايل خاموش، تلفن قطع، پرده‌ي اتاق كشيده، تمام قرارها كنسل، زير پتو و خواب.
خوابيدي، چون مريضي؟ يا مريض شدي، كه بخوابي؟
فكرهاي منفي‌ات بخاطر مريضيند؟ يا مريضي‌ات بخاطر فكرهاي منفي‌است؟
حتي وقتي داري از مريضي مي‌ميري، نمي‌تواني به خودت دروغ بگوئي. حداقل احتمالش را بررسي مي‌كني. ولي جوابش ساده‌ست: عاجزي!
دوستم مي‌گفت، تو كه از حركت دست فلاني، صدتا چيز در موردش مي‌فهمي، چطور در مورد خودت اينقدر عاجزي؟!
اين كلمه‌ي "عاجز"ش خيلي بهم چسبيد. اينقدر عاجزم كه مريض مي‌شوم، از عجز.

قاشقي وجود ندارد. اين فقط ذهن ماست. ذهني كه مريض مي‌كند، عاشق مي‌كند، مي‌خواباند، بيدار مي‌كند، شفا مي‌دهد، متنفر مي‌كند و هزارتا كار ديگر.
----------------------------
قاشقي وجود ندارد : There is no spoon . از فيلم ماتريكس

هیچ نظری موجود نیست: