سخت می گیرم و نمی نویسم
انقدر کلمه ها رو توی ذهنم بالا و پایین می کنم که آخرش خسته می شم و هیچی نمی نویسم. و این یعنی بی استعدادی مطلق در نوشتن! نوشتنم می آمد در مورد دوستم. دوستی که رفتارهاي عجيب دارد. پرده ها کنار رفته اند و من هنوز اندر خم یک کوچه ام. انقدر در لفافه می نویسم که بعدا که خودم نوشته را می خوانم یادم می رود برای چه بوده! نوشته های قشنگ گاو را هم خراب می کنم. اما چه کنم؟ گاو و گلدون را دوست دارم. وبلاگ دیگری نمی خواهم! در این وبلاگ هم نوشتنم نمی اید. باید احساسم را به همه بگویم؟ در مورد خودشان؟ فکر می کنم فقط در این صورت است که مشکل حل می شود.
مگه الان که نگفتم مثلا روابطی که دارم عالیه؟!!!
اتفاقا اونایی عالیه که احساسم رو گفتم بهشون!
عجب متن بیضا بیضایی شد! (گاو گفته از لغت تخمي استفاده نکنیم)


هیچ نظری موجود نیست: