کار عجيب

امروز يه کار خيلی عجيب کردم. برای اولين بار تو عمرم.

تو عمرم، خيلی کارها کردم، خيلی چيزها رو آزمايش کردم. خيلی چيزها، من رو آزمايش کردند، خيلی تجربه ها رو خواستم که بدست بيارم، خيلی تجربه ها رو نخواسته بدست آوردم.

اما امروز تجربه ی نچسبی بود. اگر قرار بود تجربه بشه، بايد حدوداً 10 سال قبل تجربه می شد. نه امروز. نه تو اين شرايط. نه الان.

دست من نبود. اما هنوز باورم نمی شه. اصلاً باورم نمی شه که می تونست تو اين دنيا محرّکی وجود داشته باشه که بتونه همچين اثری بگذاره که همچين واکنشی از من نشون داده بشه.

باختم،
و نه خودم رو می بخشم،
نه تو رو

هیچ نظری موجود نیست: