نمايشنامه

پرده اول :: دانشگاه صنعتي شريف

نگهباني
ورود به دانشگاه به نسبت گذشته سخت تر شده. اول مثل هميشه راه استاندارد را آزمايش كردم و بعد راه هميشگي: عدم ابراز واقعيت. مردم ما دوست دارند كه دروغ بشنوند.

محوطه
سال 73: يكي از دوستانم كه بخاطر نوع خاص تركيب DNAهاي پدر و مادرش، دختر از آب در آمده بود را به دانشگاهمان دعوت كرده بودم. طبق قرار، من جلو مي رفتم و او با فاصله 5 متر عقب تر از من.
سال 83: خوش به حالشان! عمراً اگر من باور مي‌كردم كه روزي در همين دانشگاه، دخترها و پسرها روي چمن‌هاي جلوي دانشكده زير سايه دست در دست هم خواهند نشست، بي آنكه نگران اين باشند كه انجمن اسلامي يا نهاد فلان، بقول رضامارمولك، دهانشان را مورد عنايت قرار بدهد.

دانشكده كامپيوتر
دانشجويان كامپيوتر دانشگاه شريف. Oh My God! دماغهايشان را آنقدر بالا مي‌گرفتند كه به سختي راه مي‌رفتند. چه ژستي... . من اينطوري بودم؟ هنوز در يك اشل ديگه، همينطوري‌ام؟!

دانشكده برق :: سايت
احساس غريبي مي‌كنم. از كامپيوترهاي سبزرنگ VAX/VMS ما ديگر هيچ خبري نيست. در يك نگاه، تقريباً همه در Orkut بودند. دلم براي همه تنگ شد: كاوه، رامتين، ASGAR1, NOSRATIG ... چه همه خاطره. چه همه اشك، پشت مانيتورهاي سايت برق.

دفتر رياست دانشگاه
در شيشه‌اي، بصورت اتوماتيك با ورود من باز مي‌شود. اين همه سال، هيچوقت افتخار زيارت بارگاه مقدس رياست دانشگاه را نداشتم.
مرد ريشوي نه چندان زيباي نه چندان با ادب آرامي، نقش منشي رئيس را بازي مي‌كرد. بيشتر مرا ياد محافظان وزارت اطلاعات مي‌انداخت.
ايشان جوجه ميل مي‌كردند.
من وارد شدم.
چه عادت لوسيه اين كه عادت كني وقتي وارد مكاني غريبه مي‌شوي، به احترامت بلند شوند. لوس!
من از اين كه مزاحم غذا خوردن ايشان شده بودم، عذر خواستم.
ايشان با دهان پر، خواهش كردند.
من خواستم كه اگر امكان دارد، رئيس دانشگاه را ببينم.
ايشان خواستند كه من مشكلم را شخصاً به خودشان بگويم.
مشكلم را گفتم.
ايشان جوجه ميل مي‌كردند، اما مزه‌ي تخم مرغ مي‌داد.
خداحافظ
خداحافظ

ياد اشكان افتادم، وقتي كه از جوجه‌هاي مرغداريشان صحبت مي‌كند. مرغها در مرغداري، اسم ندارند. اصلاً خطاب نمي‌شوند. فقط شمرده مي‌شوند، آب و غذا خورانده مي‌شوند و بعد كشته مي‌شوند.
آخرش هيچ كس نمي‌گويد اين مرغ، يا آن مرغ. آخرش مي‌شمارندشان: 10 تا مرغ. 100 تا مرغ.
يك روز اشكان از دام پزشك مي‌گفت. دام پزشك، يك مرغ را (معلوم نيست كدامشان را) برداشت، و زنده زنده با ناخن پاي خود مرغ، شكمش را شكافت و او را معاينه كرد و بعد لاشه‌اش را دور ريختند. يك مرغ، از مرغ‌هاي مرغداري كم شد. فقط همين.

پرده دوم :: بيمارستان رواني روزبه

سالن بيمارستان

مرد سياه پوش قد بلند، با سيگار از دستشوئي خارج مي‌شود. تمام جمعيت سالن را كه شامل بيماران، همراهان آنها، پرستاران، دكترها، كاركنان و من مي‌شود را نگاه مي‌كند و بعد با صداي بلند فرياد مي‌زند:


شماها همه در پيتين. همه‌تون در پيتين. خودتون خبر ندارين ولي در پيتين. تا آخرش هم در پيت مي‌مونين...


بعد آرام بر زمين مي‌نشيند و بر سيگارش پك مي‌زند... .


دلم مي‌خواست صدايش را ضبط مي‌كردم. حرفهايش تكراري بود.
امروز صبح در دانشگاه شريف، همه، همين را مي‌گفتند.
تمام دوران تحصيلم، همه همين را مي‌گفتند و به ما هم ياد دادند كه همين را بگوئيم.

و بعد ما همين را تكرار كرديم
و تكرار ما تكرار شد
و پژواك تكرارمان در هزاران آينه تكرار شد
و هرگز به ما ياد ندادند كه آينه‌ها را نگاه نكنيم.

هیچ نظری موجود نیست: