صبر بايد

پُكي بر سيگار، جام شرابم در دست، از تنها پنجره‌ي گشوده‌ي اتاقم، برج ميلاد را نگاه مي‌كنم. فكر مي‌كنم. صبرم كم شده. نگرانم. به آينده‌اي مبهم مي‌انديشم. آينده‌اي كه هر روز، ده‌ها بار مي‌چرخد و مي‌چرخد و عاقبت مبهم به زمين مي‌افتد. و من به زمين مي‌افتم. صبر اين همه چرخش را ندارم. و بعد فردا بلند مي‌شوم. فردائي كه آينده‌ي ديروز است و باز به آينده مي‌انديشم و آينده باز چرخ مي‌خورد و اين بار امروز هم، كه آينده‌ي ديروز بوده مي‌چرخد و من دوباره مي‌افتم.
و امشب، دستم را به سوي برج ميلاد بلند كردم و ياد Neo افتادم و به اين همه ابهام كه به سويم حمله كرده است گفتم:‌ "نه".
و امروز ايستاد و آينده ايستاد و من رنگ سبز دنيا را كه ديدم، آرام ايستادم.

هیچ نظری موجود نیست: