مرد

عجب آدم آنتيكي شدم ها! از اون روزمره هاي اساسي. از اون ها كه وقتي 20 سالم بود، بنظرم يه جوري ميومدن. با خودم مي گفتم منم 8 سال ديگه اينطوري مي شم؟ حالا هشت سال و نيم گذشته و آره داداش! شدي عين همونا. طرف مي ديدي هنوز جوونه و خوش تيپ، ولي هر وقت مي ديديش خسته بود. ماها كه پارتي مي گرفتيم، يارو يا نميومد، يا اگرم ميومد با لباس كار، ريش نتراشيده! درحالي كه ماها از n روز قبل داشتيم خودمون رو آماده هي‌كرديم و تيپ مي‌زديم. خيلي حرف نمي‌زدند، بيشتر تو مهموني ها با خوداشون بودن. با هم حرف مشتركي نداشتيم. حرفهاشون بيشتر كار بود، حرفهاي ما بيشتر دخترها! در مورد دخترها هم حرفهامون از يك جنس نبود. چيزي كه لجم رو درمياورد اين بود كه با اينكه ماها خوش پوش تر و باحال تر از اونها بوديم، دخترها اونها رو بيشتر دوست داشتن. مي‌گفتن فلاني مرد شده...

حالا تازگيها بهم اين رو زياد مي‌گن. بهم مي‌گن مرد شدم. علائمش هم دارم: خستگي، كار زياد و يه سري چيزهاي ديگه كه آدم به تدريج ياد مي‌گيره. ياد مي‌گيره كه اگه چي بگه يا چي كار كنه، بقيه فكر مي‌كنند مرد شده.

حالا من و تمام همسن و سالهام مرد شديم. شديم از همونهائي كه چند سال پيش عمراً حاضر نبوديم يه دقيقه هم باهاش حرف بزنيم.

هیچ نظری موجود نیست: